مردم شریف آبدانان پس از هجوم به فروشگاههای سپاه، برنج موجود را به نشانههای اعتراض و اقتدار عزتنفس، در هوای پاشیدند.
هر جای جهان به این تصاویری که میفهمند این تصاویر را در یک «خبر» نمیگنجد. این یک سندِ تمدنی است.
این صحنه را باید با صدای تاریخ و تمدن خواند، نه با زبان خبر.
مردمی که در نهایت تنگدستی ایستاده اند، در شهری که فقر را با گوشت و استخوان لمس می کنند، «حتی یک مشت برنج با خود نبردند».
وقتی از شکوه تاریخ و تمدن ایران حرف میزنیم از چه حرف میزنیم. از مردمی که میتوانند بردند، ما انتخاب کردیم برندارند.
و این «انتخاب» یکی از زیباترین لحظههای عظمت این تمدن است.
واقعا برای جهان سوال است که چرا چنین نکردند؟
دنیا بداند این مردم، پیش از آنکه گرسنه باشند، وارد شوند.
وارثِ تمدنی که نان را میشناسد،
اما شرف را بهتر.
آنچه مردم را به خلق چنین لحظاتی باشکوهی میکشاند، وصل میشود به حافظهای که این تمدن باشکوه است.
لحظهای که حرمت لگدمال میشود، آنجا، واکنش دیگر اقتصادی نیست؛
تمدی ا.
دنیا میداند این مردم در چه معیشت تنگی روزگار میگذرانند. سوال میکند چرا چیزی را که نمیتوان برد، نمیبرد؟
چون این ملت باشکوه، اینجا در این صحنه در حال «اعتراض اخلاقی» به غارتِ شأن انسان است.
این مردم یگانه میدانند اگر دست به نان ببرند، روایت اعتراض عوض میشود.
از قیامِ کرامت، به شورشِ گرسنگی.
و آنها نخواستند تاریخ، صدایشان را اشتباه بشنوید.
آن چه در هوای پاشیده شد،
برنج نیست، دانههای سپید یک بیانیه که بیکلمه در تاریخ نوشته شده، بسیار سنگینتر از هر شعاری است:
اینجاست که ملت ایران،دوباره عظمت خود را به تاریخ یادآوری میکند:
ما ممکن است تهی دست استفاده کنیم،
اما هرگز تهیقدر نمیشویم.
در تاریخ ایران کمنبوده لحظههایی که مردم از نان عبور میکنند تا آن را نجات دهند.
و آنچه در این شهر رخ داد، از جنس همان لحظه است. ادامهی آن حافظهی کهن نجیب و باشکوه.
حافظه مردمی که در قحطی هم،
حرمت دست خود را نگاه کرده است.
این شکوهِ ملت ایران است؛
ملتی که در آخر خط هم میرسد،
راست قامت میایستد،نه خمیده.
«زهرا عبدی»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر