میراثی زیر آتش
جنگ تنها انسانها را زخمی نمیکند
جنگ تنها انسانها را زخمی نمیکند
گرانی
طاقت مردم سالهاست زیر بار گرانی خم شده است.
درد، فقط در اعداد و قیمت ها نیست؛
درد، در رؤیاهایی است که هر روز از دورتر میشوند.
در مورد نگرانی که نمیداند چگونه پدر و مادری چگونه زندگی میکنند.
در سکوتِ مادری که خواستههای سادهای فرزندش میگذرد،
و در جوانانی که آینده را هر روز دورتر از دیروز میبینند.
گرانی تنها سفرهها را کوچکتر نمیکند؛
آرامش، امنیت و امید را نیز از دل مردم میگیرند.
رنجِ واقعی، آنجاست که زندگی به تلاشی بیپایان برای گذراندن یک روز دیگر تبدیل میشود،
و آرزوهای ساده، به بزرگترین دستنیافتنیهای زندگی بدل میشوند
تابوت «علی خامنهای»، رهبر پیشین جمهوری اسلامی، در مصلای تهران در برابر دیدگان میلیونها نفر قرار گرفت؛ تصویری که پایان دوران او و آغاز فصلی نو را نوید میدهد. بسیاری از طرفدارانش آرزوی تداوم راه او را در دوران جدید و تحت رهبری پسرش دارند و معتقدند با حضور «مجتبی خامنهای»، وضعیت ایران بهبود خواهد یافت. آنها باور دارند که او مهمترین میراث پدرش، یعنی «تثبیت استقلال و حاکمیت ملی ایران در محیطی پرتنش» را اعتلا خواهد بخشید. با این حال، عدهای دیگر میگویند مقامات کشوری وعدههای او را نادیده گرفته و مسیر را برای مذاکره با عاملان مرگ او هموار کردهاند.
در کنار تابوت او، ارزیابی میراث وی به یکی از موضوعات داغ این روزها بدل شده است. میراث کسی که سالها از «دشمن» سخن گفت و حکومت را بر پایه استراتژی ستیز و مقاومت در برابر غرب و استکبار بنا نهاد؛ دشمنیهایی که بهویژه با آمریکا و اسراییل، ایران را دو بار به جنگ کشاند، آن هم در شرایطی که او همزمان با جنگ و مذاکره مخالفت میکرد. اکنون در غیاب او، میراثدارانش پس از یک جنگ ۳۹روزه به تفاهم با آمریکا تن دادهاند. علی خامنهای جمهوری اسلامی را همچون سیستمی با هدف تضمین بقا طراحی کرد، اما در نهایت، دقیقا بهدلیل همین ساختارِ متمرکز و نهادهای موازی، در برابر بحرانهای درونی و بیرونی دچار شکنندگی شد؛ شاید ماندن جمهوری اسلامی تحت فشار فزاینده مردم و نیروهای بیرونی، ماندگارترین میراث او باشد.
علی خامنهای در خرداد ۱۳۶۸، بلافاصله پس از درگذشت خمینی، رهبری جمهوری اسلامی را در شرایطی برعهده گرفت که نهادهای امنیتی هنوز فاقد انسجام لازم بودند. اگرچه «وزارت اطلاعات» در سال ۱۳۶۲ با هدف تمرکز بر امور امنیتیِ عمومی شکل گرفت، اما چندان اعتمادی به آن وجود نداشت. نتیجه عدم اعتماد، پدیدار شدن سازمانها یا بخشهای «حفاظت اطلاعات» در ارتش، سپاه و نیروی انتظامی بهصورت مستقل بود. خامنهای اما تلاش کرد تا تمام این سازمانهای اطلاعاتی را بهواسطه «فرمانده کل قوا بودن» ولی فقیه در کشور زیر نظر خود داشته باشد.
این ساختار موازی در دهه ۱۳۸۰ گستردهتر شد و در سالهای ابتدایی دهه نود دستکم ۱۶ نهاد اطلاعاتیو امنیتی مختلف در کشور به وجود آمده بود. از جمله سازمان اطلاعات سپاه، سپاه حفاظت ولیامر، سپاه حفاظت انصارالمهدی و حفاظت هواپیمایی. نقطه عطف این مسیر سال ۱۳۸۸ بود، وقتی معاونت اطلاعات سپاه به یک سازمان مستقل ارتقا یافت و «حسین طائب» برای بیش از یک دهه ریاست آن را برعهده گرفت اما حضورش در این مکان جنجالی بود. جتی آن زمان «محمود احمدینژاد» به حضور وی واکنش نشان داده و بعدتر نیز گفت: «این فرد تعادل ندارد، همه میدانند، مقامات کشور همه میدانند او چه کار کرده. گفتم ایشان بیایید همه روابط را به هم میزند اصلا کارش پروندهسازی است.» انتخابی که از سوی چهرههای دیگر نزدیک به رهبر نیز مورد انتقاد قرار گرفته بود.
بحران قتلهای زنجیرهای (۱۳۷۷) به نقطه عطفی در مهندسی امنیتی جمهوری اسلامی بدل شد. افشای دستداشتنِ معاونت امنیتی وزارت اطلاعات در این ترورها، بهانهای برای تصفیه عناصرِ «دگراندیش» و میانهرو در دستگاه اطلاعاتی و انتقالِ تدریجیِ کانون قدرت به «بیت رهبری» و نهادهای نظامی-امنیتیِ نزدیک به آن شد. حذفِ «سعید امامی» در حبس، نه صرفا یک رویداد جنایی، که ابزاری برای مسدودسازیِ افشایِ زنجیره فرماندهیِ فرادستی بود. این استراتژی، بستر را برای عبور از وزارت اطلاعات به سمت نهادهای موازی (و نهایتا سازمان اطلاعات سپاه) فراهم کرد؛ روندی که در دوران ریاست حسین طائب، به رقابتهای ساختاریِ عمیق میان وزارت اطلاعات و اطلاعات سپاه انجامید؛ بهگونهای که این نهادها، نه در نقشِ مکمل، که در مقامِ رقیب بر سرِ کسبِ انحصارِ نفوذ و کنترلِ میدان با یکدیگر درگیر شدند. هر چند که تلاش هم میشد بین آنها همگراییهای به وجود بیاید.
همین موازیکاری، تضاد اصلی این بخش از میراث خامنهای را آشکار میکند. از یک سو، وجود چند نهاد اطلاعاتی مستقل به نظام این امکان را داد که در برابر فروپاشی یا نفوذ در یک نهاد واحد مقاومتر باشد و بهگفته «سعید حجاریان»، از طراحان اولیه وزارت اطلاعات، این وزارتخانه را برای آن به وجود آورده بودند که یک نهاد واحد پاسخگو وجود داشته باشد، اما بسیاری در قوای مختلف مخالف تکنهادی شدن اطلاعات بودند. اما در عمل، همین نبود یک مرجع پاسخگوی واحد، به فقدان نظارت موثر انجامید و تاریخ دستگیری نهادها و بازجوییها پر است از نامهایی مانند «زهرا کاظمی»، روزنامهنگار و «کاووس سیدامامی»، استاد دانشگاه که بی دلیل بازداشت شدند و در بازداشت، کشته. اما این تنها بُعد ماجرا نبود، جمهوری اسلامی حتی چهرههای مهم خود مانند «حسن طهرانیمقدم» را در سال ۹۰ و پس از آن بهخاطر عدم اشراف بر وضعیت امنیتی از دست داد. اسناد هستهایاش از کشور خارج شد و کار به جایی رسید که در دو حمله اسراییل در سال ۱۴۰۴ سه رده فرماندهی کشور از بین رفت. موضوعی که پیشتر «علی یونسی»، وزیر پیشین اطلاعات ایران، در تیرماه ۱۴۰۰ درباره آن هشدار داده بود: «جا دارد همه مسوولان جمهوری اسلامی برای جان خودشان نگران باشند.»
از همان آغاز تاسیس انقلاب اسلامی این حکومت خود را در مقابل غرب و بهویژه آمریکا تعریف کرد. خامنهای در همان روزها بارها علیه آمریکا سخن گفت، مانند سال ۵۸ که گفته بود ملت ایران با همه وجود علیه سلطه جهانی امپریالیسم آمریکا قد برافراشته است و تاکید میکرد که وعده الهی پیروزی جبهه حق است. وی پس از رهبری همین ایده را پیش گرفت. خامنهای آمریکا را تهدیدی وجودی برای بقای نظام تعریف کرد؛ نگاهی که به گفته او، هرگونه نزدیکی یا اعتماد به غرب میتواند به نفوذ، براندازی نرم و در نهایت فروپاشی جمهوری اسلامی از درون بینجامد. همین بیاعتمادی راهبردی بود که مبنای شکلگیری دکترین «صدور انقلاب» و متعاقب آن، محور مقاومت شد؛ ائتلافی که ریشه در اصول ۱۵۲ و ۱۵۴ قانون اساسی داشت و طی دهههای رهبری خامنهای از یک جریان ایدئولوژیک به یک شبکه نظامی فراملی با هدف ایجاد بازدارندگی در برابر آمریکا و مهار اسراییل تکامل یافت.
راهبرد «وحدت میدانها» تلاشی سیستماتیک از سوی جمهوری اسلامی برای پیشدستانه کردن دفاع خود در هزاران کیلومتر دورتر از مرزهای داخلی از طریق ایجاد یک شبکه بههمپیوسته منطقهای بود. در این ساختار، تهران با سرمایهگذاریهای سنگین مالی و نظامی، سوریه را بهعنوان «حلقه طلایی» ارتباطی بهوجود آورد و تلاش کرد حفظ کند، در عراق با سازماندهی حشدالشعبی، نهادی موازی برای مهار نفوذ آمریکا و دور زدن تحریمها پدید آورد، حزبالله لبنان را بهعنوان «جواهر تاج» خود در مدیترانه معرفی کرد و با حمایت از حوثیها در یمن، خواست تا بازیگری در گلوگاه استراتژیک بابالمندب را بهدست گیرد؛ مجموعهای که عملا مرزهای درگیری را از دیوارهای داخلی به جبهههای متنوع فرامرزی منتقل کرد.
اما دقیقا همین معماری که قرار بود جنگ را از تهران دور نگه دارد، در نهایت این پیشبینی را نقض کرد. مقامات جمهوری اسلامی سالها تکرار میکردند که «در سوریه و عراق میجنگیم تا در کوچههای تهران نجنگیم»، اما در فروردین ۱۴۰۵ همان جنگ بهطور مستقیم به تهران رسید و محور مقاومت نتوانست از وقوع آن جلوگیری کند. اما راهبردی که برای پراکندن تهدید در جبهههای متعدد طراحی شده بود، در لحظه بحران بهجای یک واکنش هماهنگ، با ناهماهنگی گروههای عضو خود مواجه شد؛ چنانکه «عباس عراقچی» وزیر امور خارجه، در همان روزها ناچار شد اعلام کند هر یک از این گروهها بر اساس تصمیم خود عمل میکنند و از تهران دستور نمیگیرند.
تضاد دوم و عمیقتر در نسبت میان سرمایهگذاری عظیم و شکنندگی نتیجه نهایی نهفته است. در سوریه، علىرغم دههها حضور نظامی و مالی، ترور فرماندهان کلیدی سپاه قدس مانند «حسین همدانی» و «محمدرضا زاهدی» توسط اسراییل، توان لجستیکی ایران را فرسود تا جایی که در آذر ۱۴۰۳ سقوط ناگهانی دمشق در برابر نیروهای «احمد الشرع»، پیوستگی جغرافیایی محور مقاومت را بهطور کامل گسست. در عراق نیز ترور «قاسم سلیمانی»، فرمانده سپاه قدس و «ابومهدی المهندس» دبیرکل کتائب حزبالله، در ۱۳۹۸ زنجیره فرماندهی را مختل کرد و گروههای محلی را بیش از پیش درگیر منافع اقتصادی و رقابتهای بومی خود ساخت.
بعدتر در لبنان، ترور «حسن نصرالله» و «هاشم صفیالدین» سران حزبالله، این تشکیلات را در بحرانی کمسابقه فرو برد، و ترور «اسماعیل هنیه» رهبر وقت شاخه سیاسی حماس، در قلب تهران در مرداد ۱۴۰۳ نشان داد که حتی قلب تهران هم دیگر ایمن نیست. این وقایع نشان داد که راهبرد «مقاومت» که خامنهای آن را بهعنوان بدیلی در مقابل «جنگ نخواهد شد و مذاکره نخواهیم کرد» قرار داده بود، در عمل به چه بنبستی رسیده است؛ این شبکه که با هزینههایی کلان برای ایجاد بازدارندگی فرامرزی طراحی شده بود، در لحظه تعیینکننده، نهتنها مانع از فروپاشی جبهههای تحت حمایتش نشد، بلکه در فقدان یک فرماندهی منسجم و کارآمد، عملا کارایی استراتژیک خود را از دست داد و خود به کاتالیزوری برای کشیده شدنِ آتشِ جنگ به قلب تهران تبدیل شد؛ وضعیتی که با مرگِ خامنهای، به نقطه پایانیِ برای دورانِ او بدل شد.
در نگاه خامنهای، پروژهای که او سه دهه رهبریاش کرد، هرگز صرفا نهادسازی امنیتی یا سیاسی نبود، بلکه حلقهای از یک زنجیره پنجمرحلهای بود که خودش بارها آن را تشریح کرده است: انقلاب اسلامی، نظام اسلامی، دولت اسلامی، جامعه اسلامی و در نهایت تمدن اسلامی. او در ۱۳۹۷ این مراحل را چنین صورتبندی کرد که ابتدا «انفجار در مقابل نظام غلط باطل طاغوت» رخ میدهد، سپس نظام انقلابی بر پایه ارزشهای نو شکل میگیرد، آنگاه دولتی انقلابی باید ارکانش «انقلاب را از بُن دندان باور» کرده باشد، پس از آن جامعه انقلابی محقق میشود و در پایان زمینه برای «تمدن انقلابی و اسلامی» فراهم میآید. از نگاه او، این مسیر تصادفی نیست بلکه امتداد رسالت پیامبران است؛ او صراحتا گفته که هدف بعثت انبیا ایجاد «نظام سیاسی» بوده که بتواند اهداف الهی را «با تشکیل برنامهها و مناسبات اجتماعی» تحقق بخشد، و آنچه «آیتالله روحالله خمینی» بنیانگذار جمهوری اسلامی برای دین تعریف کرد نیز دقیقا همین بود: «رسالت نظامسازی و تمدنسازی و جامعهسازی و انسانسازی.»
خامنهای دولت اسلامی را «سنگینترین بخش» و پل ارتباطی نظام با جامعه میداند، اما آنچه او را از یک مدیر معمولی یا حتی از خمینی متمایز میکند، تأکیدش بر این نکته است که نظامسازی بدون تمدنسازی به شکست میانجامد. او در ۱۳۹۰ با اشاره به تجربه ناکام انقلابهای شمال آفریقا مثل مصر و لیبی هشدار داد که اگر انقلابی «نظامسازی» نکند، حتی خود انقلابیون هم تغییر میکنند و از بین میروند. اما نظام برای او تنها ابزار است، نه هدف نهایی؛ او الگوی اسلامی نظامسازی را ترکیبی از سه عنصر «ایمان، علم و عدل» توصیف میکرد ومیگفت: «آرمان اصلی و واقعی و نهایی، ایجاد تمدن اسلامی است». او حتی در سلسلهمراتب اتحاد جهان اسلام، بالاترین مرتبه را نه همکاری امنیتی یا سیاسی، بلکه اتحاد همه مسلمانان «در جهت رسیدن به تمدن نوین اسلامی» تعریف کرده است.
نکتهای که روایت خامنهای را از یک گفتمان صرفا دفاعی متمایز میکند، تعریف او از جایگاه غرب در این معادله است. او تمدن مادی غرب را رد میکند و معتقد است این تمدن با وجود ثروتاندوزی کمپانیها و بانکها، نه عدالت آورد، نه رفاه عمومی، نه امنیت، و نه حتی توانست خانواده را حفظ کند؛ بهتعبیر او «دستاورد انسانی نداشت». او در مقابل باور داشت تمدن اسلامی روزبهروز رشد میکند و همین رشد، برای غرب و آمریکا «ترسآور» و «رعبآور» است. حتی مقاومت نظامی منطقهای برای او در همین چارچوب معنا مییابد؛ در ۱۳۹۸ صراحتا گفت جنگ در تمدن اسلامی هم وجود دارد اما «جهت جنگ مهم است»، و جنگ مجاهدین فلسطینی، حزبالله و دفاع مقدس ایران را نه مذموم بلکه «جهاد فیسبیلالله» توصیف کرد، در تقابل با جنگهای صهیونیستی که آنها را برای «مقاصد خبیث» میداند.
با این حال، فاصله میان این روایت تمدنی و واقعیت زیستی ایران در سالهای اخیر، یکی از آشکارترین شکافهای میراث خامنهای است. در واقع میتوان گفت در مقابل این میراث نظری برای جهتگیری استراتژیک، میراث عملی او کشوری بود که قرار بود الگوی پیشرفت، عدالت و علم برای جهان اسلام باشد، اما در بسیاری از شاخصهای جهانی نظیر تورم، فرار مغزها، آزادی مطبوعات، شفافیت اقتصادی و رفاه عمومی در ردههای پایین جدولهای بینالمللی قرار دارد؛ وضعیتی که با آرمان «عدالت اقتصادی و اجتماعی» که خود او بارها آن را از ارکان نظامسازی اسلامی خوانده، در تضاد آشکار است. وضعیتی که نشان میدهد میراث فکری او در عمل مسیری برای رنج بیشتر بخش اعظم ایرانیان بود
تبارشناسی سقوط روستا؛ کوچِ اجباری، مرگِ خاک و تولدِ ارتشِ گرسنگان در حاشیهی کلانشهرها
در میان زنانی که در تاریخ معاصر ایران در زمینه تعلیم و تربیت زنان و توانمندسازی آنها تلاش زیادی کردند، «ماهرخ گوهرشناس» یکی از کسانی بود که در دو جبهه جنگید؛ یکی جبهه اجتماع و دیگری جبهه خانواده.
او در خانوادهای زندگی میکرد که با پیشرفت زنان مشکل زیادی داشتند؛ ماهرخ اما مانند بسیاری از زنانی که در مقابل کهنهپرستی ایستادند، مقاومت کرد و با بنیانگذاری مدرسه «ترقی بنات»، قدم در راه باسوادی دختران گذاشت. او حتی بعد از اینکه همسرش با خشم او را تهدید به مرگ کرد هم، دست از تلاش برنداشت.
ماهرخ گوهرشناس متولد ۱۲۵۱ شمسی بود. در مورد مادرش اطلاع زیادی نداریم، اما برخی از منابع، او را دختر «حاجی میرزا جعفر تاجر»، معرفی کردهاند که با استناد به صحبتهای نوه او «قدسیه عماد»، میتوان به این نکته رسید که بسیاری منابع نام همسرش را اشتباه بهعنوان نام پدرش نوشته باشند. قدسیه عماد، پدر ماهرخ را «حاجی حسین جواهری» معرفی کرده است، جواهرفروشی که گویا از سوی ناصرالدینشاه، «مدیرالصنایع» لقب گرفته بود.
به گفته نوه ماهرخ، خانواده آنها که اصالتا اصفهانی بودند، از نخستین تاجران طلا در بازار تهران بودند و گرفتن چنین سمت و لقبی در این خاندان، امری مرسوم بوده است؛ لقبی که بعد از مرگ پدر به برادر ماهرخ رسید.
آنطور که قدسیه عماد در کتاب «دفترچه خاطرات شانزده زن ایرانی» نوشته، خانه آنها در خیابان چراغ برق بود و تا سالها نام مدیر الصنایع را در پلاک داشت. برادرش باتوجه به شغل خانوادگیشان، فامیل گوهرشناس را انتخاب کرد.
ماهرخ اما زنی نبود که در این قالبها بگنجد. او که سوادش به گفته قدسیه عماد در حد خواندن و نوشتن قرآنی، یعنی مکتبخانهای بود، تصمیم گرفته بود که نگذارد دختران بعدی که دختران خودش هم جزوشان بودند، بیسواد بماند.
او در سن کم با پسرخالهاش ازدواج کرد. پسرخالهای که به نظر با پدرش تفاوت چندانی نداشت. درباره اسم و رسم همسرش اطلاعات زیادی نداریم. آنقدر میدانیم که حاصل این ازدواج، چهار فرزند بود و همسرش در جوانی بهدلیل سکته درگذشت و از آن به بعد ماهرخ دیگر به فکر ازدواج نیفتاد و وقتش را روی بزرگ کردن فرزندان، گسترش مدارس و فعالیت در انجمنهای زنانه، بهخصوص انجمن «مخدرات وطن» گذاشت.
او از همان زمان مشروطه جزو زنانی بود که در محفلهای زنان از اتفاقات جامعه خبردار شد و با توجه به کسانی که در انجمن مخدرات وطن همراه او بودند، بهنظر میرسد در انجمن «غیبی نسوان» هم عضویت داشته است.
اتفاقات مشروطه و محروم شدن زنان از حق رای باعث شد تا زنان ایران استراتژی مبارزه خود را تغییر دهند و بیشترین تلاش خود را برای ایجاد زمینه باسواد کردن دختران و ایجاد آزادیهای بیشتر برای آنها و حمایت از صنایع داخلی بگذارند. ماهرخ گوهرشناس هم تصمیم گرفت مدرسهای راهاندازی کند. او میدانست اگر همسر یا پدرش یا دیگر مردان خانه بفهمند، نهفقط با او مخالفت میکنند، که به احتمال زیاد ممکن بود به او آسیبی برسانند. پس مدرسهای که به نام ترقی بنات نامگذاری شد را، بدون اطلاع همسر و پدرش راهاندازی کرد.
او آنطور که نوهاش از مادرش روایت کرده، این مدرسه را بهخاطر دخترانش «درخشنده» و «عزیزالملوک»، در نزدیکی میدان بهارستان و محله ظهیرالاسلام که بعدتر به شاهآباد نامگذاری شد، راهاندازی کرد. در زمانی که او این مدرسه را افتتاح کرد، محله بهارستان به محله دولت معروف بود و محلهای اعیاننشین در شمال شهر بود. برای همین بیشتر دخترانی که به این مدرسه میآمدند، دختران خانوادههای متمول بودند.
این مدرسه با هزینه شخصی خانم گوهرشناس راهاندازی شد؛ اما اینکه او چطور بدون اینکه خانواده متوجه شوند هزینه این مدرسه را تامین کرده بود، شاید بهدلیل گونهای از زیست زنان در دوران قاجار بود. در آن زمان دختران، بهخصوص دختران خانوادههای متمول، علاوهبر جهیزیه بسیار مفصل و کامل، مبلغی هم پول و زمین و احتمالا خانه و طلا بهعنوان هدیه میگرفتند. این زنان که اغلب شرایطی مانند ماهر گوهرشناس داشتند، سعی میکردند این پولها را در جایی سرمایهگذاری کنند. بیشترشان ملک میخریدند و از اجارهداری آنها زندگی میکردند. باتوجه به اینکه خانواده ماهرخ گوهرشناس هم از خانوادههای متمول بودند، او هدایای زیادی داشته است و در کنار این، باتوجه به اعتبار و تمکن مالی پدرش، مقداری هم ملک و عایدی از پدرش به او ارث رسیده بود که شاید هزینه راهاندازی این مدرسه از این منابع تامین شده بود. او بعد از مدتی، دومین مدرسه خود را نیز افتتاح کرد.
او که به گفته نوهاش سواد چندانی نداشت، مدیریت این مدرسهها را چنان به دست گرفته بود که کمتر کسی میتوانست متوجه شود که مدیرش سواد کمی دارد.
آغاز کار این مدارس اما خبری نبود که از دید مردان خانواده پنهان بماند. بهخصوص که در آن زمان ماهرخ گوهرشناس در یکی از معروفترین انجمنهای زنان هم عضو شده بود و این امر برای خانوادهای متعصب، گناهی نابخشودنی به شمار میرود.
«نوشین احمدی خراسانی»، روایت برخورد مردان خانواده گوهرشناس را چنین در مقالهای نوشته است: «(همسر ماهرخ) درحالیکه به سر و سینه میکوفت، بر سر ماهرخ فریاد برآورد که در آن دنیا وقتی پدرت از من بازخواست کرد که دخترم را به تو سپردم، چرا گذاشتی به کار خلاف دین و تقوا بپردازد و آبروی من را ببرد، چه جواب بدهم. »
این روایت نشان میدهد که در زمانی که همسر ماهرخ از مدرسه او خبردار شده بود،پدرش فوت کرده بود. ماهرخ باوجود تهدیدی که شده بود، دست از تلاش برنداشت؛ اما این فقط همسرش نبود که در برابر این اقدام او عصبانی شده بود. چند روز قبل از اینکه همسرش بفهمد، گروهی از زنان سرشناس که با پیشرفت زنان مخالف بودند، با او مقابله کرده بودند و او را به درون چالهای انداخته و به او ناسزا گفته بودند. این ماجرا شاید بیشتر از مخالفت همسرش قلب او را جریحهدار کرد و آسیبی که بابت کتک خوردن از زنان دیده بود، تا پایان عمر باعث مشکل در راه رفتنش شد.
ماهرخ پس از مرگ زودهنگام همسرش، کار خود را گسترش داد و سه مدرسه دیگر را بنیان نهاد. پنج مدرسه او چنان مشهور شدند که حتی روحانیون نوگرا هم دخترانشان را به مدرسههای او میفرستادند. جالب است که آن طور که نوشین احمدی خراسانی نیز به آن اشاره کرده است، در مدارس او برخلاف بیشتر مدارس دخترانه آن زمان، دختران و پسران در کنار هم دیگر درس میخواندند.او همچنین معلمهای مرد را هم برای تدریس استخدام کرد. یکی از این مردان، «محمد مهران»، از قضات و صاحبمقامهای معروف بود که در آن زمان دانشجو «دارالفنون» بود و در این مدرسه هم تدریس میکرد.
در مدرسه ترقی بنات، دخترانی که توان مالی هم نداشتند رایگان ثبتنام میشدند. یکی از این زنان، «قدسیه حجازی» بود که بعدتر بهعنوان وکیل دادگستری فعالیت کرد. او در جایی گفته بود که اگر ماهرخ خانم نبود، او نمیتوانست درس بخواند و زندگیش را تغییر دهد. در مدرسه او از ۸۶ دانشآموز، ۲۶ دانش آموز رایگان درس میخواندند.
شمار مدارسی که مدیریتش به دست ماهرخ گوهرشناس بود هر سال گسترش مییافت. او سه سال بعد، یک دبیرستان پسرانه و دبیرستانی دخترانه را هم راهاندازی کرد.
همزمان با این اداره مدرسهها، ماهرخ گوهرشناس بههمراه گروهی از زنانی که دوستش بودند، انجمنی را راهاندازی کردند به نام «انجمن مخدرات وطن.» انجمنی که دو روایت متفاوت درباره شکلگیری آن وجود دارد. به یک روایت که روزنامههایی چون «ایران نو» منتشر کردهاند و راهاندازی آن را به «بیبی خانم استرآبادی» نسبت میدهند. مقاله روزنامه ایران نو نوشته شده است: «بیبی خانم وزیرف، بنیانگذار دبستان دوشیزگان و از فعالان حقوق زنان، با اطلاعیهای در روزنامه ایران نو، از "خواتین وطندوست" دعوت کرد تا هر هفته روز جمعه در منزل شخصیاش جمع شوند و نظراتشان را درباره مسائل سیاسی و اجتماعی کشور بیان کنند. در این جلسات طبق گفته وزیرف، زنان در اظهارنظرهای شخصی اختیار تام داشتند. بهتصریح وزیرف، با تشکیل این جلسات، زنان فرصت این را خواهند داشت که درباره مسائل سیاسی و اجتماعی جامعه صحبت و مشارکت فعال داشته باشند.»
ماهیت جلسات اول طبق منابعی که وجود دارد، «در فواید مشروطه و ذمائم استبداد» بوده است.»
به نوشته این روزنامهها، «پاولویچ»، یکی از سه نویسنده کتاب «سه مقاله درباره انقلاب مشروطه ایران»، جلسات روز جمعه در منزل شخصی بیبی خانم را «کلوب ملی زنان» مینامد. جلسات این کلوب زنانه با گذشت هفتههای متمادی، بهسمت کارهای خیرخواهانه پیش رفت.
در گزارش کاملتری از روزنامه ایران نو آمده است: «در سال ۱۳۲۷ ه. ق/ دسامبر ۱۹۰۹م. زنان تجددخواه ایرانی سازوکارهای جدی را برای تشکیل انجمنها و تشکلهای سیاسی و اجتماعی برای توسعه و تعمیق نهادهای دموکراتیک در ایران آغاز کردند. جلسات تبلیغی اینگونه برگزار شد: "دو مرتبه در منزل آقای کاظم تبریزی، سومین جلسه در مدرسه مخدرات اسلامیه، چهارمین جلسه در مدرسه مبارکه شاهآباد، پنجمین جلسه در مدرسه خواتین و ششمین جلسه در روز سهشنبه ۲۵صفر۱۳۲۸ ه .ق / ۷مارس ۱۹۷۰م" تشکیل و فعالیت خود را آغاز نمود.»
به نوشته این روزنامه، موسسان انجمن مخدرات وطن عبارت بودند از «صبیه اعتماد الحکماء، عیال اعتمادالحکماء، خانم خدیجه عیال امیرتومان، خانم موثقالسلطنه،خانم زینت صبیه.»
روایت دیگری که از افتتاح انجمن مخدرات وطن است را اما «بدرالملوک بامداد»، صاحب امتیاز مجله «زن روز» و از موسسان سازمان «بانوان هوادار حقوقبشر» نوشته است. او در کتاب مشهور خود، «زن ایرانی از انقلاب مشروطه تا انقلاب سفید» آورده: «انجمن مخدرات وطن در منزل پدر بانو زینت امین تشکیل و در اولین جلسه، هیات مدیرهای با این ترکیب انتخاب گردید؛ بانو آغا بیگم دختر آقا شیخ هادی نجم آبادی (رییس انجمن)، بانو آغا شاهزاده امین (خزانه دار انجمن) و صدیقه دولت آبادی (منشی انجمن).»
تاسیس هرانجمن یا تشکلی، با اهداف و انگیزههای خاصی و با برنامهای از پیش تعیین شده صورت میگیرد. انجمن مخدرات وطن با تاثیر از شرایط خاص جامعه ایران اهدافی مانند سازماندهی فعالیتهای مردم پسندانه و خیریه به زنان و دختران، تحریم کالاهای خارجی و توزیع کالاهای داخلی داشت. هرچند که تشکل و انجمن مذکور برای احقاق حقوق زنان بوده است، اما اعضا و مخاطبان آن به زنان و دختران فعالان سیاسی، علما و روحانیون، اعیان و اشراف کشور محدود میشد.»
به نوشته بدرالملوک بامداد، از اعضای این انجمن میتوان از «نورالدوله، آصفالسلطنه عیال موتمنالملک، عروس قوامالدوله، مدیحالسلطنه، عیال سالارالملک، عزالسلطنه و عزیزالسلطنه (دختران ناصرالدین شاه) و …» یاد کرد.
یکی از موضوعاتی که انجمن مخدرات وطن را از سایر انجمن جدا میکرد، این بود که هرکدام از زنان که عضو این انجمن میشد، انگشتری را به دست میکرد که به علامت انجمن مزین بود. این انگشتر یک حلقه انگشتر بود که دو دست به هم فشرده روی آن نقش بسته بود. این انگشتر،نشانی بود از همبستگی و همدلی این زنان با یکدیگر. انگشتری که گاهگاه ماهرخ گوهرشناس هم استفاده میکرد.
قدسیه عماد در خاطراتش آورده است: «یک روز مادربزرگم سر صف به بچهها گفت که من روی زبانهایتان از این مهر میزنم (همان انگشتر را به بچهها نشان داد) و هرکدام که حرف بدی در خانه بزنید، این مهر از روی زبانتان پاک میشود و شنبه که به مدرسه بیاید من نگاه میکنم، اگر پاک شده بود، یعنی حرف بدی زدهاید. من هم یواشکی آمدم به بچه ها لو دادم و گفتم این انگشتره مهر نیست.»
ماهرخ گوهرشناس تا سالهای پایانی عمر، مدیریت مدارس را بر عهده داشت؛ هرچند که در سالهای آخر خسته و بیمار بود و کمتر به مدرسهها میرسید. او در سن هفتاد سالگی در ۱۳۱۷ خورشیدی درگذشت؛ اما چراغ مدرسههایی که روشن کرده بود خاموش نشد
بنبستِ دیپلماتیک و بازیِ قدرتهایِبزرگ
..... واقعا دمتون گرم...
چه جنوبی رفتید بد نگذره
نمایندگان و سلبریتی ها و گزارشگران
رفتن همراه منطق جنگی باشند
هیهات از این همه دروغ و افترا و حیله بازی
میراثی زیر آتش جنگ تنها انسانها را زخمی نمیکند زمین را میسوزند، آنها را آلوده میکند و حافظههای یک ملت را در میان ویرانههای باستانی ...