۱۴۰۵ مهر ۲۸, سه‌شنبه

سزای طمع به روایت

 سزای طمع




🔹روباهی ناغافل در سطلِ چاهی افتاد و با چرخش طناب به قعر چاه رفت. هرچه تقلا کرد راه نجاتی نیافت، تا اینکه گرگی گرسنه بر سر چاه رسید و سرش را پایین آورد.

🔹روباه زرنگی به خرج داد و فریاد زد: «این پایین جشنی از خوراکی و آسایش به پاست، اما من دست‌تنها حریفش نمی‌شوم؛ اگر هم‌سفره می‌خواهی، در آن سطل بالایی بنشین تا پیشم بیایی!»

🔹گرگِ طمع‌کار بی‌درنگ پرید و در سطل بالایی نشست. چون گرگ سنگین‌تر بود، سطلش با شتاب سرازیر شد و هم‌زمان طناب چرخید و سطل روباه را به سمت بالا کشید.

🔹در میانهٔ چاه، دو سطل از کنار هم رد شدند. گرگ با شگفتی بانگ زد: «کجا می‌روی رفیق؟!»

🔹روباه خندید و گفت: «قاعدهٔ این چرخ و فلک همین است؛ تا یکی پایین نرود، دیگری بالا نمی‌آید!» روباه به دهانهٔ روشن چاه رسید و جست، و گرگ در قعر تاریکی جا ماند.


هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

سزای طمع به روایت

  سزای طمع 🔹 روباهی ناغافل در سطلِ چاهی افتاد و با چرخش طناب به قعر چاه رفت. هرچه تقلا کرد راه نجاتی نیافت، تا اینکه گرگی گرسنه بر سر چاه ر...