۱۴۰۴ اسفند ۲, شنبه

صدای بی صدا

 


صدای بی‌صدا

 0


 

دور که نگاه می‌کنم وطن شبیه خوابی می‌شود که بیدار شده‌ام اما هنوز ولم نمی‌کند، صبح‌ها در شهری غریب بیدار می‌شوم. هوای تمیز است و خیابانها مرتب اما دلهام نامرتب می‌تپد و صدای کسی که این بی‌نظمی را نمی‌شنود، آدم‌ها کنار راه می‌روند و زندگی می‌کنند و می‌خندند و برنامه‌ای برای فردا می‌خندند. من هم راه می‌روم و می‌خندم و سر تکان می‌دهم اما چیزی درون سینه‌ام جا مانده‌است، انگار روح‌هام هنوز پشت چراغ‌قرمز یکی از همان خیابان‌های قدیمی ساکنه‌است، مهاجرت فقط جابه‌جاییِ تن نبود. دل از مرز ردنمی‌شود و گیر می‌کند لای خبرها، لای تصویرها، لای اسم‌ها، اینجا امنیت هست و سقف هست و قانون هست. آنجا بی‌خوابی بود واضطراب بود و آینده‌ای که معلوم نمی‌شد، اما آنجا بود، خاطره بود، کوچه‌ای بود که اسم‌م را بلد بود، آدم وقتی دور می‌شود فکر می‌کرد که درد می‌کند. اما درد شکل عوض می‌کند و آرام‌تر و آرام‌تر می‌شود، مثل زخمی که دیده نمی‌شود، اما هر روز نفس کشیدن رایادآوری می‌کند، از وطن دور می‌شود، اما وطن از دور نمی‌شود، در آن می‌ماند، در آن می‌گذرد، در شب‌هایی که می‌گذرند، می‌گذرند. اما بخشی از من همانجا مانده‌است، کنار مردمی که خسته‌شده‌اند و ادامه می‌دهند، و این ادامه دادن زیبا و دردناک است و واقعی‌ترین چیز دنیاست.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دلنوشته ای برای مردم وطنم

  هم‌میهنان متدین و  باورمند‌ به مذهب شیعه، جمهوری اسلامی از روز نخست به نام شما و دین‌تان، حکومت را به دست گرفت، و تا امروز دستاوردی جز فقر...