وقتی این شب تمام شود

این شهر پُر از دود و نفس در خطر است
از نام عدالت فقط سایه نگه دارد
در متن داستان حقیقت به حذر است
این خاک پر از خاطره های تلخ خون
هر لحظه در آن بیم خبر بیشتر است
از منبر و از حکم صدا یکطرفه شد
این جنگ که به جان همهمان افتاد
در سفره فقط سهم قناعت مانده است
هر لقمه در این خانه برای درد جگر است
این نسل میان خبر و ترس بزرگ شد
هر خاطرهاش زخمی و بیبالوپر است
هر گوشه آن صحنه یک زخم تازهتر است
این رنج که در سینه مردم مانده است
تا هیچ صدایی نرسد، این چه هنر است؟
هر واژه در این حبس شبیه خطر است
چون ریشه آن زندهتر از هر شرر است
روزی می رسد پرده فروریزد از شب
آن روز که این چرخه دگر بیاثر است
نه ترس به دل مانده، نه زنجیر به در است
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر