رقص خشم و اعتراض
میگویند رقص، آخرین زبانی است که غم با آن سخن میگوید
زبانی که نه از حنجره میگذرد و نه از منطق،
بلکه از جایی عمیقتر میآید؛از شکستِ روح،
از جایی که معنا فرو میریزد و عقل، دیگر توانِ داوری ندارد.
غم، تا وقتی قابلِ فهم است،گریه میکند؛
تا وقتی امیدی هرچند واهی باقیست،فریاد میزند؛اما آنگاه که جهان، ضربهای میزند
که هیچ «چرا»یی تابِ حملش را ندارد،
غم، زبانِ بدن را به عاریت میگیرد.
و بدن،بیآنکه بداند چرا،به حرکت درمیآید.
نام این حرکت را رقص گذاشتهاند؛
اما این رقص، نه جشن است، نه شادمانی؛ تشنجِ روحیست در برابر حقیقتی که بیش از اندازه سنگین است.
و وای و هزار وای از آنگاه که مادر بر جسدِ فرزندش برقصد.
اینجا، مرگ فقط جان نگرفته است؛نظمِ هستی را به سخره گرفته.
اینجا، زمان خطا کرده،تقدیر از مسیرش لغزیده
و جهان، کاری را کرده که حتی خدا نیز در برابرش سکوت میکند.
مادر، محورِ آفرینش است؛
او آغاز است،نه پایان.
او باید بدرقهکننده باشد،نه سوگوارِ مقصد.
و وقتی این نسبت واژگون میشود،وقتی آغاز
پایان را در آغوش میگیرد،هستی دچار لکنت میشود.
مادر میرقصد…
نه چون اندوهش سبک است،بلکه چون سنگینتر از آن است که بتواند بر زمین بایستد.
او میچرخد چون اگر ثابت بماند؛حقیقت، استخوانهایش را خرد خواهد کرد.
او میرقصد تا مرز میان عقل و جنون، اندکی عقب بنشیند.
این رقص،ذکرِ ناگفتهایست در برابر خدایی که پاسخی ندارد.
نه اعتراض است، نه تسلیم؛حالتی میان این دو،
حالتی که عرفا آن را«حیرت» نامیدهاند.
حیرتی که نه ایمان را انکار میکند و نه رنج را توجیه.
حیرتی که فقط میگوید:
«من نمیفهمم…اما هنوز زندهام.»
در این رقص، مادر نه با مرگ میجنگد و نه با خدا؛او فقط میکوشد،فرونپاشد.
رقص او ، آخرین تلاشِ روح است برای آنکه
کاملاً متلاشی نشود.
و شایددر ژرفترین لایهٔ این فاجعه، حقیقتی تلخ نهفته باشد:
انسان،وقتی به نهایتِ درد میرسد،دیگر سخن نمیگوید؛بلکه به نماد بدل میشود.
و مادری که بر جسدِ فرزندش میرقصد،تلخترین نمادِ تاریخِ بشر است؛
نمادِ ناتوانی عقل در برابر تقدیر،
و ناتوانی زبان در برابر اندوه.
اینجا؛ غم، دیگر نمیگرید؛
میچرخد و جهان،تماشا میکند و چیزی برای گفتن ندارد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر