۱۴۰۴ بهمن ۳۰, پنجشنبه

دلنوشته مهاجر

 مهاجر

 ایران در این روزها…

و من، یک مهاجر.


ایران در این روزها شبیه مادری‌ست که صدایش از پشت دیوارهای دور می‌آید؛

نه آن‌قدر نزدیک که بتوانم دستش را بگیرم،

نه آن‌قدر دور که بتوانم فراموشش کنم.

من از ایران نیامده‌ام؛

من از دلِ آدم‌هایی آمده‌ام که هنوز اسمم را با همان لحن قدیمی صدا می‌زنند،

از خانه‌ای که بوی چای عصرش هنوز در حافظه‌ام مانده،

از ترسی که همیشه گوشه‌ی دلم نشسته:

نکند یک روز خبر بد، زودتر از صدای مادرم برسد.

ایران این روزها برای من فقط یک کشور نیست؛

یک اضطرابِ همیشگی‌ست،

یک صفحه‌ی باز در گوشی،

یک مکثِ طولانی قبل از باز کردن خبرها.

و من…

اینجا، در غربت، میان خیابان‌های منظم و آدم‌های آرام،

دلم بی‌نظمِ ایران را می‌خواهد.

دلم شلوغیِ صداها، خنده‌ها، حتی دلگیری‌ها را می‌خواهد.

مهاجرت یعنی

بدنت یک‌جاست،

اما دلِت هر روز هزار بار برمی‌گردد.

من مهاجرم…

اما هنوز هر اتفاقی که آن‌طرف می‌افتد،

این‌طرف، توی قلب من درد می‌گیرد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

دلنوشته مهاجر

 مهاجر  ایران در این روزها… و من، یک مهاجر. ایران در این روزها شبیه مادری‌ست که صدایش از پشت دیوارهای دور می‌آید؛ نه آن‌قدر نزدیک که بتوانم ...