وطن پرنده پر در خون
برای مردمی که آزادی را با خونشان هجی کردند
ایران
نامت دیگر فقط نام یک سرزمین نیست؛
زخمیست باز،
بر تن تاریخ.
کوچههایت شاهدند
که چگونه زندگی
زیر چکمهٔ ترس
به زانو درنیامد،
بلکه ایستاد
و تا آخرین نفس
نه گفت.
مردم تو
قهرمانان افسانهای نبودند؛
دخترانی بودند با موهای باز و آیندههای نیمهتمام،
پسرانی با دستهای خالی
و قلبهایی پر از حق.
آدمهای معمولی
که فقط نخواستند تحقیر را عادی بپذیرند.
خون ریخته شد
نه از سر هیجان
بلکه از اجبار؛
وقتی انتخابی نمانده بود
جز ایستادن
یا محو شدن.
هیچ چیز در این رنج زیبا نیست.
مرگ، حتی وقتی برای آزادی باشد،
افتخار نیست؛
فاجعه است.
و حقیقت همینقدر تلخ است.
اما چیزی در این تاریکی هست
که نمیشود کشت:
یاد.
نامها.
صدایی که یکبار بلند شده
دیگر به سکوت قبلی برنمیگردد.
ایران
تو هنوز آزادی نداری،
اما دیگر همانی نیستی
که بودی.
خون، تاریخ را عقب نمیبرد؛
جهتش را عوض میکند.
و ما
چه بخواهیم چه نخواهیم
وارث این خونیم:
نه برای اسطورهسازی،
بلکه برای فراموش نکردن
و برای اینکه دروغ را
به اسم واقعیت نپذیریم.
آزادی هنوز نیامده،
اما دیگر
غریبه هم نیست!!!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر