دلنوشته: جنگ بی نام_ وطن بی پناه
جنگ بینام، وطنِ بیپناه
این روزها کشورم جنگ است؛ نه با دشمنی بیرون از مرزها، که با مردمی که فقط زندگی میخواستند. خیابانها خالی نیستند، خفه شدهاند. صداها را بریدهاند، اینترنت را قطع کردهاند، انگار اگر خبر نرسد، اگر تصویر نباشد، خون هم واقعی نیست. اما هست؛ روی آسفالت، در خانههایی که ناگهان ساکت شدهاند، در اسمهایی که یکییکی به حافظهی جمعی اضافه میشوند.
معترضین کشته میشوند و نامش را چیز دیگری میگذارند تا حقیقت سبکتر به نظر برسد. اما مرگ واژه نمیفهمد. مادرها داغدارند، پدرها فرو ریختهاند، و شهر شاهدیست که دهانش را بستهاند. اینجا جنگ است؛ جنگی بیاعلام، بیقانون، با مردمی بیدفاع. سکوتی که تحمیل شده، از هر فریادی بلندتر است.
و ما دور از وطنیم؛ دور از خیابانهایی که اسمشان را از بَریم، دور از آدمهایی که نمیدانیم امشب زندهاند یا نه. این دوری فقط فاصله نیست، عذاب است. عذابِ ندانستن، عذابِ ناتوانی. هر پیامِ بیجواب، هر آنلایننشدنِ طولانی، میتواند پایان یک جهان باشد. زمان برای ما کش میآید، سنگین میشود، پر از «نکند». نکند این بار نوبت او باشد. نکند دیگر صدایش را نشنویم.
کشورم جاییست که زندگی هزینه دارد و اعتراض حکم مرگ. جایی که حقیقت را دفن میکنند، اما فراموشی را نه. خون پاک نمیشود، حتی اگر خیابان را بشویند. آنها که رفتهاند فقط کشته نشدهاند؛ آیندهای را با خود بردهاند که حالا جایش خالیست.
و با همهی اینها، دردناکتر از مرگ، تنها ماندن است. تنها ماندنِ مردمی که صدایشان را بریدند، و تنها ماندنِ ما که از دور فقط شاهدیم. این متن نه شعار است و نه امیدِ تصنعی؛ شهادت است. شهادتِ روزهایی که کشورم در آتش بود و ما، با دلهایی آواره، دیدیم و فراموش نکردیم؛ حتی وقتی گفتند چیزی اتفاق نیفتاده است.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر