این کجا و آن کجا
شبی خلیفهای در خواب دید که تمام دندانهایش یکی از دیگری از دهانش بیرون افتادند و خرد شدند.
خلیفه هراسان از خواب پرید و صبح زود دستور داد تا معبّری (تعبیر کننده خواب) بیاورند.
معبّر اول را آوردند. خلیفه خوابش را تعریف کرد. معبّر کمی فکر کرد و با قیافهای غمگین گفت: «ای خلیفه، تعبیر این خواب بسیار بد است!
معنایش این است که تمام خویشاوندان و کسان تو پیش از تو میمیرند و تو تنها میمانی.»
خلیفه که از این حرف به شدت آزرده و خشمگین شده بود، فریاد زد: «این چه خبر ناگواری است که به من میدهی؟ اگر کسان من همه بمیرند، من بعد از آنها چه لذتی از زندگی میبرم؟»
سپس دستور داد آن معبّر را صد چوب بزنند و از قصر بیرون کنند.
سپس معبّر دیگری را آوردند.
خلیفه همان خواب را برای او هم تعریف کرد.
این معبّر که زیرک بود و آداب سخن میدانست، لبخندی زد و گفت: «بشارت باد بر تو ای خلیفه! این خوابی بسیار مبارک است.
تعبیرش این است که عمر خلیفه از همه خویشاوندانش درازتر خواهد بود.»
خلیفه از این تعبیر بسیار شادمان شد و گفت: «حقیقتِ هر دو تعبیر یکی است، اما این کجا و آن کجا؟ کلام، کلام است اما بیان با بیان فرق دارد.»
سپس دستور داد به این معبّر صد دینار جایزه بدهند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر