در سوگوارهای ایرانم نوشت
برای ایران و پارههای تنش…
.
ای داغ از قلب پریشانم چه میخواهی
ای جای زخمِ کهنه از جانم چه میخواهی
دریاچه ای خشکیده در آغوش خود دارم
باران سرخ از ابر چشمانم چه میخواهی
ای وای از این از دست دادنها
ای مرگ از جان رفیقانم چه میخواهی
آرامشم کو خنده ام کو اعتمادم کو
بی هیچم و دیگر نمیدانم چه میخواهی
ما وارثان دردهای بیشماریم
ما گریههای چشمهای انتظاریم
ما سرزمینی دور و تنها در غباریم
چیزی به غیر از غم به غیر از هم نداریم
ما حسرت یک خندهی دنباله داریم
ما خسته از این روزهای بیقراریم
دنیا بگو غم بیشتر از این نخواهد ماند
دنیای بی رویای ما غمگین نخواهد ماند
چیزی بگو آرام کن آشفتگیها را در سینهها
این بغض سرسنگین نخواهد ماند
ای چرخ بازیگر بگو بالانشینان را
جای من و ما تا ابد پایین نخواهد ماند
فریاد این غمخانه خاموشی نخواهد داشت
فرهاد این افسانه بیشیرین نخواهد ماند
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر