۱۴۰۴ اسفند ۲, شنبه

دلنوشته ای برای مردم وطنم

 هم‌میهنان متدین و

 باورمند‌ به مذهب شیعه،



جمهوری اسلامی از روز نخست به نام شما و دین‌تان، حکومت را به دست گرفت، و تا امروز دستاوردی جز فقر و فلاکت و جنایات علیه بشریت نداشته است.

شما در جریان انقلاب ملی شیروخورشید، همچون دیگر خیزش‌های این سال‌ها، با چشم خود دیدید که جمهوری اسلامی و شخص خامنه‌ای به نام دین و با حمایت روحانیت از هیچ جنایتی فروگذار نکردند؛ از کشتن شهروندان بی‌گناه با گلوله جنگی از جمله کودکان و دانش‌آموزان تا زدن تیر خلاص به مجروحان در بیمارستان‌ها و شکنجه و قتل و تجاوز به دستگیرشدگان.

این‌ها همه و همه به اسم مذهب شیعه صورت گرفته است و می‌گیرد؛ مساجد را به پایگاه سرکوب بدل کرده‌اند و با شعار «حیدر حیدر» مغز هم‌وطنان‌شان را نشانه می‌روند و بر سجاده خون نماز می‌خوانند.

روحانیت شیعه، که خود را متولی دین می‌داند، با همراهی یا سکوت در برابر این جنایات در این آزمون تاریخی مردود شد.

پیام من به شیعیان مومن اما مخالف ولایت فقیه و اسلام سیاسی این است که اگر دغدغه دین دارید، و می‌خواهید در آینده ایران، در آرامش و در قالبی غیرسیاسی و شخصی، مناسک دینی خود را دنبال کنید، در صف مقدم مبارزه با این رژیم نامشروع و رهبران جنایتکارش قرار بگیرید؛ دین و مذهب خود را از دست دجال زمان بازپس بگیرید؛ و نگذارید جنایات جمهوری اسلامی و‌ سپاه تروریستی پاسداران انقلاب اسلامی به پای مذهب شما نوشته شود.

امروز جمع زیادی از متدینین در سنگر مبارزه با جمهوری اسلامی هستند. از آنها که هنوز به این مبارزه مقدس نپیوسته‌اند می‌خواهم تا دیر نشده، در کنار برادران و خواهران سنی خود و پیروان سایر ادیان، مذاهب و باورها بایستید، به اقیانوس ملت ایران بپیوندید و دین خود را از ضحاک و ضحاکیان بازپس گیرید که این هم برای خود شما ‌‌و هم برای آینده مذهب شیعه و‌ دین اسلام در ایران بهتر است.

پاینده ایران،
زنده باد مردم آزاده ایران 

صدای بی صدا

 


صدای بی‌صدا

 0


 

دور که نگاه می‌کنم وطن شبیه خوابی می‌شود که بیدار شده‌ام اما هنوز ولم نمی‌کند، صبح‌ها در شهری غریب بیدار می‌شوم. هوای تمیز است و خیابانها مرتب اما دلهام نامرتب می‌تپد و صدای کسی که این بی‌نظمی را نمی‌شنود، آدم‌ها کنار راه می‌روند و زندگی می‌کنند و می‌خندند و برنامه‌ای برای فردا می‌خندند. من هم راه می‌روم و می‌خندم و سر تکان می‌دهم اما چیزی درون سینه‌ام جا مانده‌است، انگار روح‌هام هنوز پشت چراغ‌قرمز یکی از همان خیابان‌های قدیمی ساکنه‌است، مهاجرت فقط جابه‌جاییِ تن نبود. دل از مرز ردنمی‌شود و گیر می‌کند لای خبرها، لای تصویرها، لای اسم‌ها، اینجا امنیت هست و سقف هست و قانون هست. آنجا بی‌خوابی بود واضطراب بود و آینده‌ای که معلوم نمی‌شد، اما آنجا بود، خاطره بود، کوچه‌ای بود که اسم‌م را بلد بود، آدم وقتی دور می‌شود فکر می‌کرد که درد می‌کند. اما درد شکل عوض می‌کند و آرام‌تر و آرام‌تر می‌شود، مثل زخمی که دیده نمی‌شود، اما هر روز نفس کشیدن رایادآوری می‌کند، از وطن دور می‌شود، اما وطن از دور نمی‌شود، در آن می‌ماند، در آن می‌گذرد، در شب‌هایی که می‌گذرند، می‌گذرند. اما بخشی از من همانجا مانده‌است، کنار مردمی که خسته‌شده‌اند و ادامه می‌دهند، و این ادامه دادن زیبا و دردناک است و واقعی‌ترین چیز دنیاست.

دل من تنها در غربت

 

دل من تنها در غربت

 


غربت تنها مکان فیزیکی نیست؛ حس تنهایی است که وقتی شب‌ها چراغ‌ها خاموش می‌شوند، روی شانه‌هایم سنگینی می‌کند.


اینجا باید دوباره خودم را بسازم، باید دوباره یاد بگیرم که به آدم‌ها اعتماد کنم، دوباره یاد بگیرم که خانه یعنی جایی که دلم آرام می‌گیرد، نه فقط جایی که بدنم می‌ماند. دل من اما هنوز با خاطره‌ها و رویاهای گذشته پیوند دارد؛ با خیابان‌های ایران، با زنانی که برای زندگی و آزادی‌شان می‌جنگند، با صدای خفه‌شده هر فریادی که هنوز شنیده نشده.


غربت عجیب است؛ هم فرصت است و هم چالش. فرصت برای دیدن خودم، برای نوشتن، برای فکر کردن، برای دیدن ارزش زندگی از زاویه‌ای که وقتی در وطن بودم، نمی‌توانستم. اما چالش بزرگ است؛ هر روز که می‌گذرد، حس می‌کنم بخشی از زمانم در بین فاصله‌ها و سکوت‌ها گم می‌شود.


با این حال، هنوز امید هست. امیدی که به من می‌گوید حتی در دورترین نقطه زمین، صدای یک زن می‌تواند شنیده شود، نوشتاری می‌تواند پیامی برساند و دلنوشته‌ای می‌تواند زنجیره‌ای از همدلی بسازد. شاید این غربت، مکان تنهایی باشد، اما همان‌قدر مکان تمرین امید و قدرت هم هست.


و در نهایت، یادم می‌آید که دل من تنهاست، اما تنها بودن به معنی بی‌صدا بودن نیست. می‌نویسم، می‌گویم، صدا می‌کنم. چون حتی در غربت، می‌توانی بایستی، مبارزه کنی و زنده بمانی.


۱۴۰۴ بهمن ۳۰, پنجشنبه

دلنوشته مهاجر

 مهاجر

 ایران در این روزها…

و من، یک مهاجر.


ایران در این روزها شبیه مادری‌ست که صدایش از پشت دیوارهای دور می‌آید؛

نه آن‌قدر نزدیک که بتوانم دستش را بگیرم،

نه آن‌قدر دور که بتوانم فراموشش کنم.

من از ایران نیامده‌ام؛

من از دلِ آدم‌هایی آمده‌ام که هنوز اسمم را با همان لحن قدیمی صدا می‌زنند،

از خانه‌ای که بوی چای عصرش هنوز در حافظه‌ام مانده،

از ترسی که همیشه گوشه‌ی دلم نشسته:

نکند یک روز خبر بد، زودتر از صدای مادرم برسد.

ایران این روزها برای من فقط یک کشور نیست؛

یک اضطرابِ همیشگی‌ست،

یک صفحه‌ی باز در گوشی،

یک مکثِ طولانی قبل از باز کردن خبرها.

و من…

اینجا، در غربت، میان خیابان‌های منظم و آدم‌های آرام،

دلم بی‌نظمِ ایران را می‌خواهد.

دلم شلوغیِ صداها، خنده‌ها، حتی دلگیری‌ها را می‌خواهد.

مهاجرت یعنی

بدنت یک‌جاست،

اما دلِت هر روز هزار بار برمی‌گردد.

من مهاجرم…

اما هنوز هر اتفاقی که آن‌طرف می‌افتد،

این‌طرف، توی قلب من درد می‌گیرد

صدای آنان که آزار دیده‌اند

 زنان و رنجی که نادیده گرفته می‌شود 

صدای آنان که آزار دیده‌اند



مقدمه در طول تاریخ، زنان همواره با چالش‌هایی روبه‌رو بوده‌اند که بسیاری از آن‌ها نتیجه مستقیم نابرابری‌های جنسیتی، تبعیض‌های اجتماعی و فرهنگ‌های مردسالارانه بوده است. یکی از عمیق‌ترین این چالش‌ها، خشونت و آزار علیه زنان است که در اشکال مختلف جسمی، روانی، جنسی و اقتصادی ظاهر می‌شود. این معضل نه‌تنها زنان را در ابعاد فردی تحت تأثیر قرار می‌دهد، بلکه به یک بحران جهانی تبدیل شده که پیامدهای گسترده‌ای در سطوح خانوادگی، فرهنگی و اقتصادی دارد.

خشونت علیه زنان؛ معضلی جهانی بر اساس گزارش سازمان ملل متحد، تقریباً یک‌سوم زنان در سراسر جهان حداقل یک‌بار در طول زندگی خود نوعی از خشونت را تجربه کرده‌اند. این خشونت می‌تواند از آزارهای خیابانی و آزارهای کلامی گرفته تا تجاوز، خشونت خانگی و حتی قتل‌های ناموسی را دربر بگیرد. زنان در بسیاری از کشورها، به‌ویژه در جوامعی که قوانین حمایتی ضعیفی دارند، حتی از گزارش دادن آزارهایی که تجربه کرده‌اند، هراس دارند. در بسیاری از جوامع، قربانیان به‌جای دریافت حمایت، مورد سرزنش قرار می‌گیرند.


این فرهنگ که زنان را مقصر آزارهای وارده بر خودشان می‌داند، باعث می‌شود که بسیاری از آنان ترجیح دهند سکوت کنند و درد خود را درونشان دفن کنند.


آزارهای روانی و تأثیرات مخرب آن اگرچه خشونت فیزیکی به‌وضوح قابل مشاهده است، اما خشونت روانی و عاطفی گاهی آسیب‌های عمیق‌تری وارد می‌کند.


تحقیرهای مداوم، کنترل بیش از حد، تهدیدهای لفظی و ایجاد احساس بی‌ارزشی در زنان، اعتمادبه‌نفس آن‌ها را متلاشی می‌کند و منجر به مشکلاتی مانند افسردگی، اضطراب، و حتی میل به خودکشی می‌شود. بسیاری از زنان به دلیل فشارهای اجتماعی و وابستگی مالی، در روابطی باقی می‌مانند که در آن روزانه تحقیر و سرکوب می‌شوند. این نوع خشونت، که کمتر دیده می‌شود، در طول زمان می‌تواند حتی مخرب‌تر از خشونت فیزیکی باشد.


نابرابری‌های قانونی و سکوت سیستم‌های قضایی یکی از دلایل ادامه‌دار بودن خشونت علیه زنان، نارسایی‌های قانونی در بسیاری از کشورهاست. حتی در کشورهایی که قوانینی علیه آزار جنسی و خشونت خانگی وجود دارد، اجرای این قوانین همیشه عادلانه و کارآمد نیست. زنان برای گزارش دادن خشونت، با موانع قانونی و اجتماعی زیادی روبه‌رو هستند؛ از جمله ترس از بی‌اعتبار شدن، تهدیدهای فرد آزارگر، یا حتی بی‌تفاوتی نهادهای قضایی. همچنین، در بسیاری از فرهنگ‌ها، بخشش و سازش خانوادگی به‌عنوان راه‌حلی برای خشونت خانگی تبلیغ می‌شود. این مسئله نه‌تنها قربانی را در چرخه خشونت نگه می‌دارد، بلکه به آزارگران این پیام را می‌دهد که اقداماتشان بدون مجازات خواهد ماند.


پیامدهای اجتماعی خشونت علیه زنان خشونت علیه زنان تنها به قربانیان مستقیم آن آسیب نمی‌زند؛ بلکه تأثیرات آن به کل جامعه سرایت می‌کند. زنانی که در معرض خشونت قرار می‌گیرند، دچار آسیب‌های روحی و جسمی می‌شوند که می‌تواند بر نقش‌های اجتماعی و حرفه‌ای آن‌ها تأثیر بگذارد. کاهش مشارکت اقتصادی: زنانی که مورد آزار قرار می‌گیرند، ممکن است اعتمادبه‌نفس و انگیزه خود را برای فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی از دست بدهند.

کاهش کیفیت زندگی فرزندان: کودکانی که در محیط‌های خشونت‌زا بزرگ می‌شوند، معمولاً دچار مشکلات روانی و رفتاری می‌شوند که می‌تواند در آینده، الگوهای خشونت را بازتولید کند.

ناامنی اجتماعی: هنگامی که زنان از حضور در مکان‌های عمومی به دلیل ترس از آزار منع می‌شوند، جامعه‌ای نابرابر و ناامن شکل می‌گیرد که در آن، نیمی از جمعیت از حقوق اولیه خود محروم هستند.

چگونه می‌توان این چرخه خشونت را شکست؟ مقابله با خشونت علیه زنان به تغییرات بنیادین در نگرش‌های اجتماعی، قوانین و سیستم‌های حمایتی نیاز دارد.

1. آموزش و آگاهی‌بخشی:

تغییر فرهنگ جامعه از طریق آموزش کودکان و نوجوانان در مورد احترام، برابری جنسیتی و حقوق زنان می‌تواند تأثیر عمیقی داشته باشد.

2. قوانین قوی‌تر و اجرای جدی‌تر آن‌ها:

بدون وجود قوانین سختگیرانه و اجرای دقیق آن‌ها، آزارگران همچنان رفتارهای خود ادامه خواهند داد.

3. ایجاد شبکه‌های حمایتی برای زنان قربانی خشونت:

پناهگاه‌های امن، خدمات مشاوره روان‌شناختی، و حمایت‌های حقوقی برای زنانی که تحت آزار هستند، باید در دسترس باشد.

4. شکستن سکوت:

قربانیان باید احساس امنیت کنند تا بتوانند بدون ترس، تجربیات خود را باشتراک بگذارند، از سیستم‌های حمایتی کمک بگیرند.

کنند

جمعی خشم


روانشناسی جمعی خشم

درهر دو روایت، لحظه‌ای وجود دارد که زمان در آن می‌ایستد، لحظه‌ای که فرد یا خانواده درمی‌یابد که دیگر نمی‌تواند منتظر بماند.

 در یکی، پزشکی در محل کار خود جان می‌بازد و در دیگری، کودکی که باید در امن‌ترین دایره‌ی زندگی می‌بود، قربانی خشونتی عمیق و جبران‌ناپذیر می‌شود. آن‌چه این دو رخداد را به‌هم پیوند می‌دهد، صرفاً وقوع خشونت نیست، بلکه مسیری است که پیش از آن طی شده است؛ مسیری مملو از سکوت، ناکامی، بی‌پاسخی و احساس رهاشدگی. در انتهای این مسیر، خشم به آخرین زبان ممکن تبدیل می‌شود: زبانی خشن، پرهزینه و غیرقابل بازگشت.

خشم، برخلاف برداشت‌های ساده‌انگارانه، هیجانی نابهنجار یا صرفاً مخرب نیست. در روان‌شناسی، خشم به‌عنوان هیجانی کارکردی شناخته می‌شود که در مواجهه با تهدید، بی‌عدالتی و نقض کرامت انسانی فعال می‌گردد و هدف اولیه‌ی آن بازگرداندن تعادل و حفاظت از مرزهای اخلاقی است. 

خشم پیام‌آور این ادراک است که چیزی نادرست رخ داده است. با این‌حال، کارکرد ترمیمی خشم تنها زمانی فعال می‌ماند که امکان شنیده‌شدن، پاسخ‌گویی و اصلاح وجود داشته باشد. در غیاب این امکان، خشم نه فروکش می‌کند و نه حل می‌شود، بلکه در لایه‌های پنهان روان فرد و جامعه انباشته می‌گردد. در سال‌های اخیر، برخی رخدادهای اجتماعی در ایران نمونه‌های عینی این انباشت را آشکار کرده‌اند. قتل یک پزشک در یاسوج، در پی اختلافات مرتبط با فرایند درمان، نمونه‌ای گویا است. تمرکز افکار عمومی اغلب بر لحظه‌ی قتل متمرکز شد، اما آن‌چه کم‌تر دیده شد، فرایند پیش از آن بود؛ مراجعات مکرر، احساس نادیده‌گرفته‌شدن، ابهام در پاسخ‌ها و فقدان سازوکار موثر برای رسیدگی به شکایت. در چنین بستری، خشم به‌تدریج از یک واکنش هیجانی طبیعی به احساسی مزمن و بی‌مسیر تبدیل می‌شود. خانواده‌ی بیمار، پیش از ارتکاب خشونت، تجربه‌ای طولانی از درماندگی و بی‌قدرتی را از سر گذرانده بود، تجربه‌ای که در آن، نهاد درمان نه به‌عنوان پناه، بلکه بخشی از مسئله و فاقد کارکرد حمایتی ادراک می‌شود.

نظریه‌ی ناکامی-پرخاشگری توضیح می‌دهد که هرچه ناکامی شدیدتر، مزمن‌تر و غیرقابل‌حل‌تر باشد، احتمال تبدیل آن به پرخاشگری افزایش می‌یابد. 

این رابطه زمانی تشدید می‌شود که فرد احساس کند راه‌های مشروع برای احقاق حق از او سلب شده‌اند. ناکامی‌هایی که منشا نهادی دارند، مانند بی‌اعتمادی به نظام سلامت یا نظام قضایی، به‌طور خاص مستعد تولید خشم انباشته‌اند. زیرا ادارک عدالت و رویه‌های ناشی از آن‌را تضعیف می‌کنند و فرد را با این ادراک مواجه می‌سازند که نه‌تنها آسیب دیده، بلکه دیده و شنیده هم نمی‌شود. 

پرونده‌ی تجاوز به کودکی در تبریز، لایه‌ی عمیق‌تری از این پدیده را نمایان می‌کند. تجاوز به کودک صرفاً یک جرم کیفری نیست، بلکه تهدیدی مستقیم علیه هویت والدینی، کرامت خانوادگی و معنای بنیادین امنیت است. در چنین موقعیتی، نوع خاصی از خشم فعال می‌شود که در روان‌شناسی از آن با‌عنوان «خشم اخلاقی» یاد می‌شود، خشمی که ریشه در نقض شدید ارزش‌های بنیادین دارد و با احساس مسئولیت، شرم و شکست اخلاقی درهم‌تنیده است. 

والدین نه‌تنها با رنج کودک، بلکه با این پرسش فلج‌کننده مواجه می‌شوند که چرا نتوانستیم از فرزند خود محافظت کنیم. در این شرایط، هر تاخیر یا ابهام در فرایند قضایی می‌تواند به‌عنوان تداوم بی‌عدالتی تجربه شود. سکوت نهادی از منظر روان‌شناختی به‌معنای بی‌اعتنایی تلقی می‌شود و خشم را تشدید می‌کند. والدینی که احساس می‌کنند نظام رسمی توان یا اراده‌ی کافی برای حمایت از کودک و خانواده را ندارد، ممکن است خشونت را آخرین ابزار بازگرداندن کرامت از دست ‌رفته‌ی خود بدانند. در این نقطه، مرز میان دفاع و انتقام به‌طرز خطرناکی کم‌رنگ می‌شود و خشم اخلاقی، در غیاب مسیرهای معتبر دادخواهی، می‌تواند به کنش‌های خودسرانه و پرهزینه بدل گردد. 

عامل کلیدی مشترک در هر دو روایت، «بی‌اعتمادی نهادی» است. زمانی‌که تجربه‌های مکرر ناکامی، احساس بی‌قدرتی آموخته‌شده را در سطح فردی و جمعی تقویت می‌کند، فرد خود را نه قربانی یک رویداد خاص، بلکه قربانی یک ساختار ناعادلانه می‌بیند. 

 در چنین بستری، خشم از سطح فردی فراتر می‌رود و به هیجانی اجتماعی تبدیل می‌شود، هیجانی که از طریق همدلی، همانندسازی و بازنمایی رسانه‌ای گسترش می‌یابد.

 شبکه‌های اجتماعی نقش مهمی در این فرایند ایفا می‌کنند. روایت‌های احساسی مرتبط با قتل یا تجاوز، به‌ویژه زمانی‌که بار اخلاقی بالایی دارند، می‌توانند به سرریز هیجانی جمعی منجر شوند. در این فضا، کنش خشونت‌آمیز گاه نه به‌عنوان خطا، بلکه به‌مثابه پاسخ قابل فهم یا عدالت جایگزین بازنمایی می‌شود. 

 اگرچه چنین بازنمایی‌هایی خشونت را توجیه نمی‌کنند، اما به آن مشروعیت هیجانی می‌بخشند و احتمال تکرار آن را افزایش می‌دهند.

از منظر تنظیم هیجان، این وضعیت با تضعیف توان مهار هیجانی همراه است. تنظیم هیجان فرایندی است که از طریق آن فرد، شدت و مدت و شیوه‌ی ابراز هیجان‌های خود را مدیریت می‌کند.

 فشار روانی شدید، تهدید هویت و ناکامی نهادی می‌توانند این توان را مختل کنند و کنترل شناختی را به‌نفع پاسخ‌های تکانه‌ای تضعیف نمایند.

به همین دلیل است که بسیاری از عاملان خشونت، پس از وقوع حادثه، خود نیز از شدت عمل خویش شگفت‌زده می‌شوند. نکته‌ی مهم آن است که چنین کنش‌هایی الزاماً ناشی از اختلال شخصیت یا گرایش ضد اجتماعی نیستند. پژوهش‌ها نشان می‌دهند که بخش قابل‌توجهی از خشونت‌های شدید، محصول فرسودگی اخلاقی، فشار روانی مزمن و احساس بی‌پناهی اجتماعی هستند. 

 در این معنا، فرد خشونت‌ورز بیش از آن‌که علیه جامعه شورش کند، در تلاش است تا حداقل احساس کنترل و معنا را در جهانی فروپاشیده بازیابد.

در این میان، مسئولیت نهادها را نمی‌توان به واکنش پسینی و انتظامی تقلیل داد. نهادهای قضایی، درمانی و حمایتی، تنها زمانی نقش بازدارنده ایفا می‌کنند که پیش از انفجار خشم، به‌عنوان میانجی وارد عمل شوند. تاخیر، ابهام، فقدان ارتباط شفاف و پاسخ‌گویی، صرفاً ناکارآمدی اداری نیستند، بلکه پیام بی‌عدالتی و طرد را منتقل می‌کنند. وقتی نهادها خشم را در مراحل اولیه به‌رسمیت نمی‌شناسند، عملاً مسیر تبدیل خشم اخلاقی به خشونت را هموار می‌سازند. در چنین شرایطی، فرد خشونت‌ورز نه در تقابل با نظم اجتماعی، بلکه در خلا آن عمل می‌کند. تمرکز صرف بر مجازات فردی، بدون توجه به زمینه‌های روان‌شناختی و نهادی خشم، چرخه‌ای معیوب را بازتولید می‌کند که مشتمل بر ناکامی نهادی، خشم انباشته، فوران خشونت و سپس برخورد کیفری بدون اصلاح ساختار است. این چرخه نه تنها مانع تکرار خشونت نمی‌شود، بلکه خشم را به لایه‌های پنهان‌تری از جامعه منتقل می‌کند.

آن‌چه در هر دو روایت به‌طور مشترک برجسته می‌شود، ضرورت بازنگری در نحوه‌ی مواجهه با خشم است. خشم پیش از آن‌که تهدیدی برای نظم اجتماعی باشد، نشانه‌ای از شکاف‌های عمیق در اعتماد، عدالت و پاسخ‌گویی نهادی است. پیشگیری پایدار از خشونت، مستلزم رویکردی چندسطحی شامل بازسازی اعتماد نهادی، شفافیت در فرایندها، ایجاد مسیرهای واقعی و امن برای دادخواهی و به‌رسمیت شناختن کارکرد اخلاقی خشم پیش از رسیدن به نقطه‌ی انفجار است. بدون چنین مداخلاتی، خشم هم‌چنان در زیر پوست جامعه انباشته خواهد شد و هر رویداد با بار اخلاقی بالا، می‌تواند جرقه‌ی فوران بعدی باشد

بازداشت و آزادی ۶ شهروند از جمله یک نوجوان

 گزارشی از اختیار و آزادی ۶ شهروند از جمله یک نوجوان



ناهید_برزویی و 
محمد_کلمیشی در سبزوار  
مجتبی_ازهدی 

و علی_اکبر_بهلول در شهرستان جوین
 و امیرحسین_آب_روش، نوجوان ۱۷ ساله در مشهد،
 توسط نیروهای امنیتی محافظت شدند. همچنین، مسعود_مقیسه، شهروند ساکن سبزوار با تودیع وثیقه از زندان این شهر آزاد شد.

به گزارش خبرگزاری هرانا، ارگان خبری مجموعه فعالان حقوق بشر در ایران، محمد کلمیشی، مجتبی ازهدی، علی‌اکبر بهلول، امیرحسین آب روش، نوجوان ۱۷ ساله، ناهید برزویی گزارش شدند و مسعود مقیسه با تودیع وثیقه آزاد شدند.

بر اساس اطلاعات دریافتی هرانا، آزادی آقای مقیسه با تودیع وثیقه یک میلیارد تومان از زندان سبزوار گرفته شده است. همچنین، مجتبی ازهدی شامگاه سه شنبه ۲۸ بهمن ماه و علی‌اکبر بهلول در جریان اعتراضات دی ماه توسط نیروهای امنیتی در سبزوار شدند. محمد کلمیشی مورخ ۱۹ دی ماه و ناهید برزویی در اعتراضات سراسری چندین بار در سبزوار صورت گرفته است. امیرحسین آب روش، نوجوان ۱۷ ساله نیز در تاریخ ۲۴ دی ماه در محله‌ عبدالمطلب مشهد برگزار شده است.

دلنوشته ای برای مردم وطنم

  هم‌میهنان متدین و  باورمند‌ به مذهب شیعه، جمهوری اسلامی از روز نخست به نام شما و دین‌تان، حکومت را به دست گرفت، و تا امروز دستاوردی جز فقر...