دلنوشته من برای عروس و داماد اعدامی و زندانی سیاسی
دیشب در زندان اصفهان
علیرضا سپاهی و مهشاد کشانی با هم ازدواج کردند.
خطبه عقدشان را یک وکیل خواند.
همین دو جمله را چند بار بخوانید.
مهشاد میدانست مردی که به او «بله» میگوید، ممکن است چند ساعت بعد، با طلوع صبح، دیگر زنده نباشد.
با این حال «بله» گفت.
و علیرضا، در آخرین شب زندگیاش، یک خواسته داشت:
پیش از اعدام، همسرش را ببیند.
من هرچه فکر میکنم، برای این چند ساعت واژه پیدا نمیکنم.
ما قصههای عاشقانهی زیادی خواندهایم.
از عاشقانی که به هم نرسیدند، از آنهایی که مرگ جدایشان کردند، از کسانی که یک عمر به انتظار هم ماندند.
اما این یکی حتی شبیه قصه نیست.
اینجا زنی در شبی که فردایش را میدانست، لباس عروس نپوشید، جشنی در کار نبود، خانهای در انتظارشان نبود، ماهعسلی نبود، حتی وعدههای یک فردای معمولی هم نبود.
فقط چند ساعت بود و یک «بله».
و آن طرف، مردی بود که آخرین ساعت عمرش را میشمرد و از تمام دنیا فقط یک چیز میخواست:
یک بار دیگر همسرش را ببیند.
نمیدانم باید اسم آن شب را شب عروسی گذاشت یا شب وداع.
فقط میدانم در فاصلهی کوتاهی میان یک خطبهی عقد و یک حکم مرگ، اتفاقی رخ میدهد که آدم دلش میخواهد باور کند ساختهی ذهن یک نویسنده است.
چون پذیرفتن که وجود داشته باشد، سخت تر است.
دیشب مهشاد گفت «بله».
علیرضا گفت میخواهم همسرم را ببینم.
و صبح رسید.
گاهی برای فهمیدن تمام سیاهی یک دوره،
لازم نیست تاریخش را بخوانی.
کافیست داستان یک شبش را بدانی. در
عروس گفت: «بله...»
اما داماد را کشتند.
این داستان یک عروس و داماد نیست؛
داستان حکومتیست که طناب دار را جای قانون نشانده و جان انسانها را به تصمیم چند جلاد گره زده است.
امروز نوبت علیرضا سپاهی بود؛
اما فردا ممکن است نام دیگری روی این قاب باشد.
اعدام، عدالت نیست.
قتل حکومتی، عدالت نیست.
نام علیرضا سپاهی را فراموش نمیکنیم.
نه میبخشیم، نه فراموش میکنیم