بدبختترین های جهان در سال 2025 بر اساس شاخص فلاکت:
من آزاده ام
۱۴۰۵ آبان ۱۴, پنجشنبه
بدبختترین جهان تو سال 2025
خانه: جایی که آدم مجبور نباشد خودش را توضیح ده
خانه: جایی که آدم نباید خودش را توضیح دهد
سرزمین مادری و « خانه» را از دست دادن به چه معناست؟ آیا معنای «غربت» تنها ترک سرزمین مادری است یا میتوان هزاران معنای پیچیدهی دیگر را از حس بیگانگی و از دست رفتن بخشی از هویت گرفته تا دلتنگی برای زبان و بوها و صداهای آشنا ــ داشته باشد؟ در دوری از وطن با انبوه خاطرات گذشته چه میکنیم؟، آیا فراموشی ناگزیر است و به خاطرات خانه میتوان گفت که بقای آن ممکن است میشود ؟ سنان انطون، خودْ این رمان را از زبان عربی به انگلیسی ترجمه کرده است و ترجمه کتاب انگلیسی در ماه مارس ۲۰۲۶ منتشر شد.
«دربارهای از دست دادن و اسطوخودوس» زندگی دو مرد عراقی در نیویورک روایت میکند. هر دو مرد، عراق را ترک کرده و تن به پناهندگی و غربت دادند. سامی، پیرمردی در بروکلین که دیگر فراموش شده و زندگیِ بعد از ترک عراق را فراموش کرده و تنها به خاطرات زندگی دیرین در عراق چنگ زده است. و عمری که در رژیم صدام حسین سرباز بود و از سربازی فرار کرد، به شدت محکوم شد و عراق ترک کرد. او برعکس، خاطراتِ عراق را به فراموشی سپرده و نمیخواهد از گذشته را به یاد بیاورد. آنتون در این رمان پیچیدهی زخمهای پیدا و ناپیدای جنگ بر روان آدمی و تنهایی و متفاوت آدمیزاد در غربت و دوری از خانه را میکند. غربت که انگار بخشی از حافظه را به میدان نبرد فراموشی و به یاد سپردن بدل میکند. نبردی که گاه هیچ برندهای ندارد و گاه یکی بر دیگری غلبه میکند.
سنان انطون در سال ۶۷ میلادی در بغداد ۱۹ متولد شد. از دانشگاه بغداد در رشتههای زبان انگلیسی زبان انگلیسی خود را در سال ۱۹۹۱ و در بحبوحهای جنگ میان عراق و کویت، کشورش را ترک کرد و به ایالات متحده آمریکا رفت. او در رشته مطالعات عربی از دانشگاه جورج آمریکا فوق لیسانس و مدرک دکتری خود را در رشته مطالعات عربی و اسلام از دانشگاه هاروارد دریافت کرد. آنتون در دانشگاه نیویورک ادبیات عرب و نویسندگی خلاق تدریس میکند و از مجله اینترنتی «جدلیة» بنیانگذاران است. او پنج رمان منتشر کرده و اشعار او در بسیاری از نشریات ادبی جهان منتشر شده است. مقالات دانشگاهی چندگانه درباره شعر محمود درویش ــ شاعر ملی فلسطینیان ــ منتشر کرده و برنده جوایز ادبی متعددی ــ از جایزه ادبی بهترین اثر ترجمه شده به زبان فرانسه گرفته تا جایزه یک عمر فعالیت ادبی عنان عامری ــ است.
با سنانتان دربارهی تازهترین رمان وی، دوری از وطن، جدال فراموشی و حافظه و خانه پیچیدهای دوری و زبان مادری گفتوگو کردم.
هر دو شخصیت اصلی رمان ــ عمر و سامی ــ عراق را از دست دادند، اما آن ها عراق را در شکلی متضاد از دست دادند. عمر میخواهد عراق را از زندگی و حافظههای خود حذف کند، اما سامی به دنبال آن است که به هر شکل ممکن عراق را حفظ کند. آیا فراموش کردن و به خاطر سپردن، دو شیوه مختلف بقا در غرب است؟
سامی و عمر هر دو پناهندهاند، من این دستهبندی «پناهنده» را به «غربت» میدهم. فراموش کردن و به خاطر سپردن، رابطهای دیالکتیک با همچنین دارند و حافظه، امر ثابتی نیست. ما اغلب ناخودآگاه و به تنوع، خاطراتمان را تغییر میدهیم. حافظه، مخزن اصلی هویت و هستی آدمیزاد است. وقتی فردی به ناچار مجبور به ترک خانه و سرزمین خود میشود یا تصمیم به رفتن میگیرد، با چالشها و فشارهای همگونسازی، سازگاری با محیط تازه و بقا ــ چه بقای مادی و چه فرهنگی ــ روبرو میشود. سازگاری با این فضای تازهی وجودی و فرهنگی، فرد را به سوی فراموشی سوق میدهد. گذر زمان و دوری جغرافیایی هم در بازآرایی خاطرات نقش دارند، خاطرات را به قفسههای مرتفع و دوری از دست میبرند و دوری از خاطرات را در جعبههای نامرئی پنهان میکنند. با این حال، خاطرات دست از سر ما برنمیدارند و باز میگردند. به این شکل است که فراموش کردن و به خاطر آوردن، هر دو شیوهای برای خو گرفتن با این فضای تازهاند.
سامی ناخواسته خاطراتش را از دست میدهد، در حالی که خاطرهآمیز سعی میکند خود را به دست فراموشی بسپارد. چرا این دو شکل متضاد فراموشی را در رمان در کنار هم قرار دادید؟
پناهندگان و مهاجران، حتی اگر اهل یک کشور باشند، پیوند عاطفی یکسانی با سرزمین مادری خود ندارند. بسیاری از آنها از جملههای زبان، فرهنگ و غیره با هم دارند، اما هر مهاجر و پناهجویی از پیشینههای متفاوتی میآید و در مورد سامی و عمر، آنها از دو نسل مختلف هستند. این تفاوت نسلی، به این معناست که تجربه هر یک از آنها از عراق متفاوت است، موضوعی که در بحثهای جاری میان عراقیها و جامعهی مهاجران نیز بازتاب دارد. افرادی هستند که با نظر گرفتن شرایط غرق در فساد و هرجومرج امروز عراق، از گذشتهی عراق با عنوان «دوران طلایی» یا «بهشت گمشده» یاد میکنند. اما همان چیزی که برای عدهای بهشت بوده، برای بسیاری دیگر از جهان مطلق بوده است. همانطور که در هر جنگزده هم مرسوم است، در عراق هم مناقشهای بر سر جایگاه قربانی وجود دارد. من در این رمان میخواستم دو تجربه متفاوت از دو عراقی «متفاوت» را در کنار هم قرار دهم: یکی از قربانیان عراقی دیکتاتوری صدام حسین و دیگری قربانی رژیم پس از صدام حسین. یکی خواهان فراموشی است و دیگری به دنبال به خاطر سپردن.
ما چند تبعید را به عنوان دست دادن به مکان جغرافیایی میکنیم، اما چه چیزهایی کمتر از دیگران هستند که در تجربهای از دست میدهیم؟
در نوشتن این رمان و از آثار قبلیام ــ بهویژه در رمان «فهرست» ــ به معنای خانه و وطن بسیار فکر کردم. خانه بیشتر از اینکه یک فضای علمی باشد، یک ساختار است. خانه و احساس «در خانه بودن»، شبکههای بههمپیوسته از چیزهای زیادی در اشکال و قالبهای مختلف است: خانه چشمانداز است، معماری است، مجموعه صداها، بوها، مزهها، ترانهها و نشانهها است. چرا که آدمها هرکجا که بروند، سعی میکنند از این مجموعهای درهمتنیده را بازآفرینی کنند، این بازآفرینی هرگز نمیشود. این که آدم نباید خودش را بیان کند، موضوعی مهم است. در رمان «فهرست» دوستدار آمریکایی راوی داستان ــ که اسمش نمیر است ــ از او درباره ترانههای میپرسد که زمزمه میکند. نمیر سعی میکند ترانه را ترجمه کند، اما میبیند نمیشود معنی این ترانه را به زبانی دیگر و برای کسی که از آن کشور و فرهنگ نیست، ترجمه کرد. نمیر به گفتن «بعضی چیزها ترجمه ناپذیرند»، بسنده میکند.
عمر وقتها به جای این که بگوید عراقی است، خودش را اهل پورتوریکو جا میزند. چیزی دردناک اما در عینحال رهاییبخش در این تبدیل به شخص دیگری شدن، وجود دارد. آیا به شما این آزادی را میدهد که خودتان را از نو تعریف کرده و خلق کنید، یا آدم تازهای دیگر میشود؟
به نظر من این «آزادی و رهاییبخش» نیست. عمر از سوی دیگر عراقیها و عرب نمیشود. آنها متوجه عمق و پیچیدگی درد و رنجهای او نمیشوند. عمر همچنین با نژادپرستی پیچیدهای آمریکا علیه مهاجران، بهویژه مهاجران مسلمان و عرب مخالف است. وقتی از سر اتفاق یک شهروند پورتوریکو را میبینند که اسم او هم عمر است، تصمیم میگیرد این هویت را تازه بپذیرد. این هویت تازه به او اجازه میدهد خودش را دوباره از نو بسازد، کاری که مهاجران و پناهجویان باید میشوند برای این که زندگی را کمی آسانتر کرده و جلوی سیل س ؤ الها و نظرات احمقانهای نژادپرستانه را بپذیرند، انجام دهند. این خودش نوعی از فقدان است، عمر با اینکه خودش را پورتوریکویی جا میزند کماکان احساس غریبگی میکند و خودش نیست.
به نظرتان «احساس تعلق» چیزی است که ما در درون خود احساس میکنیم یا چیزی است که دیگران باید به ما بدهند؟ آیا اگر جامعهای در ادامه ما را به عنوان «خارجی» و «غریبه» ببیند، میشود واقعاً نسبت به جایی که احساس تعلق داشت؟
به نظر من احساس تعلق کردن، امری نسبی است و محیط اطراف و شکل و میزان تاثیر با دیگران این تعلق را تعیین میکند. اما فرد در نهایت با محیط و شرایط تازه منطبق میشود و میتوان به عنوان یک خارجی/غریبه احساس تعلق پیدا کرد. کاری که مهاجران و پناهندگان هر روز انجام میدهند، آنها (ما) هر روز در سرزمینهای بیگانه، جایگزین را میسازند و خلق میکنند.
ما معمولاً به نوستالژی به چشم امری احساسی نگاه میکنیم، اما نوستالژی برای آواره از وطن میتواند امری سیاسی باشد. چه کسی میتواند یک کشور را به یاد بیاورد یا بهشدت دستخوش تغییر کند، و چه کسی از کشور به «خاطره» تبدیل شود یا نمیشود؟
تاریخ یک کشور و حافظهی جمعی، همیشه و در هر کشوری، عرصههای مناقشهبرانگیز است. در کنار حافظه رسمی و دولتی، همیشه «حافظههای بدیل» (یا ضد حافظه و روایت اصلی) وجود دارد. سعدی یوسف، شاعر بزرگ عراقی، نوستالژی را برای هنرمند و شاعر به مثابه دشمن میدید. او شعر معروفی هم با همین عنوان «نوستالژی، دشمن من» دارد. با این حال، دو نوع نوستالژی داریم: نوعی از نوستالژی است که مدام دنبال می شود و منفی است، چرا که مدام و بیهوده به دنبال آن می شود آن چه را که از بین رفت ــ و شاید اصلاً هرگز وجود ندارد دوباره خلق کند. نوع دیگری اما نوستالژیِ «تأملی» است، نوستالژیای است که به فرد امکان تفکر انتقادی را میدهد و اجازه میدهد با نگاه انتقادی به شناخت خودمان و سرزمینمان بپردازیم.
شما خودتان این رمان را از عربی به انگلیسی ترجمه کردید. آیا این شخصیتهای داستانی از عربی به انگلیسی ترجمه شدهاند؟ آیا در تجربهی تبعید چیزهایی هست که نمیشود آن را برای کسانی که هرگز آوارگی را تجربه نکردند، توضیح داد و ترجمه کرد و داد؟
برای من تنها چالش در ترجمه آثارم از عربی به انگلیسی اینجاست که من دیالوگها در عربی را به گویشهای محلی مینویسم، و نه به زبان عربی و رسمی. ترجمه این گویشهای محلی به انگلیسی یا هر زبان دیگری ناممکن است. با اینبه نظر خودم ــ که احتمالاً نظری جانبدارانه است ــ کار ترجمه و انتقال معنا را خوب انجام میدهم. چالشهای دیگر اینجاست که در رمانهای من، موسیقی نقش مهمی دارد و ترانههای عراقی و مصری را در لابلای آثار میدهم و ترجمههای این ترانههای بومی کار آسانی نیست. ویراستاران آمریکایی همیشه به دنبال این هستند که این آثار را برای مخاطب انگلیسیزبان «ساده» میکنند، اما من زیر بار چنین چیزی نمیروم. در پایان رمان، واژه نامه را گنجاندم که تمام این اصطلاحات و تعابیر را که بیشتر به غذا است، توضیح می دهد.
شما دههها است که بیرون از عراق زندگی میکنید. امروز اگر کسی از شما بپرسد «خانهتان کجاست؟» چه جوابی میدهید؟ اولین مکانی که به ذهنتان میآید، کجاست؟ پس از این همه سال دوری، آیا هنوز لحظهای پیش میآید که در آمریکا احساس غریبگی کنید؟
باید جوابم را با ذکر این نکته شروع کنم که من آدم خوششانسیام. سقفی بالای سرم دارم، شغلی دارم و امکان اخراج از آمریکا که شهروند این کشورم، تهدید نمیکند. من هنوز هم بغداد را «شهر خود» و عراق را «وطن خود» میدانم و بس. خوششانسام که در نیویورک زندگی میکنم، شهری که نیمی از جمعیت آن در ایالات متحده آمریکا به وجود آمدند. نیویورک شهر غریبهها است و در سراسر این کشور از نظر تنوع فرهنگی و نژادی مانند ندارد. من در نیویورک خانهای دارم و عاشق این شهرم، اما همیشه لحظاتی پیش میآید که حس میکنم به اینجا تعلق ندارم و به این فکر میکنم که هرچه زودتر این شهر و کشور را ترک کنم، بهویژه این حس را در چند سال بیشتر هم حس میکنم. اما کجا بروم؟ شاید سر از اندلس درآورم. خانهی واقعی راستش در زبان نهفته است. خانهی من زبان عربی است، شعرها و ترانهها و گویشهای محلی زبان عربی است.
آیا زیستن در زبانی که زبان مادری شما نیست، تغییرتان داده است؟ آیا سنان آنطون که به زبان عربی صحبت میکند و مینویسد با سنان آنطون وقتی به زبان انگلیسی سخن میگوید و مینویسد، متفاوت است؟
ما وقتی به زبان دیگری حرف میزنیم و فکر میکنم، در قالب شخصیت دیگری زندگی میکنیم. اما کماکان همان کسایم. زبان انگلیسی تحصیلات دانشگاهی من و تحقیقات است و زبانی است که در زبان روزمره با آن زندگی میکنم. زبانی که آموزش دیدم تا به این زبان یک مدرس دانشگاهی و محقق و منتقد ادبی باشم. عربی اما زبان روح و روان من است، من در عربی شاعرترم و صمیمیتر.
آیا در تجربهی تبعید، اندوه خاصی وجود دارد که هیچوقت به شکل کامل نمیشود؟ چرا که برای این نوع از دست دادن و اندوه نه پایان روشنی در کار است، نه مراسم خاکسپاری و گاهی حتی امکان بازگشتی هم نیست.
در ادبیات عرب پیشامدرن، سنتی به نام «الحنین الی الوطن» وجود و کتابی هم با همین عنوان به قلم ابو عثمان عمرو بن بحر معروف به جاحظ، ادیب معتزلی بزرگ اهل بصره دارد. بیشک نوعی ویژه از اندوه وجود دارد که با غربت و دوری از وطن گره خورده است، اندوهی که فرد ناچار میشود از دور ناظرگر فروپاشی و ویرانی کشورش باشد، به مراتب جانکاهتر میشود. دلم نمیخواهد مدام به آثار ارجاع دهم، اما کتاب «فهرست» را خودم دقیقاً برای بیان همین حس و اندوه نوشتم.
شما از سال 1991 در خارج از عراق زندگی کردید و در تمام این مدت، عراقی را بر روی کاغذ ساختهاید که هر روز جزئیتر و ملموستر شده است، آن هم در حالی که عراقی واقعاً دستخوش تغییر کرده است که مانند آن عراق گذشته نیست. آیا این عراقی که در آثارتان ترسیم میکنید، برای شما واقعیتر از عراقی واقعی امروز است؟ آیا کماکان درباره عراق مینویسد یا این که بیسروصدا درباره کشوری مینویسد که تنها در کتابهایتان وجود دارد؟
از رمانهای من به دهههای گذشته میپردازد، اما در آثارم همیشه تضاد یا گفتوگو بین گذشته و امروز وجود دارد. در رمان «مریما» (که به فارسی هم ترجمه شده است)، دو دیدگاه متفاوت زن جوان میشود: یکی از منظر نگاه مها، جوانی که در عراق بعد از سال ۲۰۰۳ ــ در میان خشونتها و تغییر هنجارها در شیوه برخورد با زنان و اقلیتها ــ زندگی میکند، در عراقی که وجود دارد و هنوز هم ادامه دارد. از منظر یوسف، خویشاوند مسن اوست که به عراقی دلبسته است که در آن «هویت عراقی» ثبات داشت و مسیحیان عراقی احساس میکردند در خانهای خود هستند. در رمان «فهرست» نیز یکی از دو راوی در بغداد زندگی میکند و دغدغهاش ثبت میشود و بایگانی وقایعی است که بر شهرش بغداد میآید. بنابراین، گمان نمیکنم عراقی که در آثارم به تصویر کشیده میشود، عراقی است که در کتابهای من وجود دارد. با این حال، رمانهای من و شخصیتهایشان برای خود من بسیار واقعی هستند. چرا که هم از شخصیتهای واقعی الهام گرفتهاند و هم خوانندگان آثارم به من گفتهاند که این شخصیتها برای آنها نیز ملموس و واقعی هستند. گاهی حتی از خوانندگان از من میپرسند که بعد از پایان رمان، چه بر سر شخصیتهای داستان آمدند!
بعد از انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷، ادبیات ایران نیز در خارج از ایران گستردگی چشمگیری پیدا کرد. ادبیاتی که مضمونی بر پایهی همان ضامینی است که بنمایهای آثار شماست: وطنی که در غیاب نویسنده دگرگون و دستخوش تغییرات بسیار دارد، روایت اندوه و غرب به زبان دوم، و گاه خود نویسنده مترجم خود از زبان مادری به زبان دوم است. آیا جریان ادبی دیاسپورا در ایران را دنبال می کنید؟ نظرتان درباره این آثار چیست؟ و آیا میان خودتان و نویسندگان ایرانی در غرب، احساس قرابت و نزدیکی میکنید؟
البته که با این گروه نویسندگان ایرانی احساس نزدیکی میکنم. بهرغم جنگ میان ایران و عراق و تاریخ پیچیدهای که بین دو کشور وجود دارد، ما همسایهای جغرافیایی، تاریخ و فرهنگ مشترک داریم. هر وقت یکی از آثار من به فارسی ترجمه می شود، بسیار خوشحال می شوم. آثار من همین نویسندگان ایرانی در دیاسپورا
خیال بافی هایی ترامپ پایان ندارد
خیال بافی های تکراری
‼️
خیال بافی هایی ترامپ پایان ندارد :
۱۴۰۵ آبان ۱۳, چهارشنبه
سهم ایران از تولید غذای حلال و عرضه آن صفر است
سهم ایران از تولید غذای حلال و عرضه آن
در بازارهای جهانی صفر است
شکست در برابر خداوند
شکست در برابر خداوند؛ خون کودکان، بیگناهان و فروپاشی اخلاقی قدرت
؛ پایان دیپلماسی یا آغاز تقابل
بودجه پس از انتخابات؛
افزایش همزمان موارد در کشور و آنفلوآنزا
افزایش همزمان موارد در کشور و آنفلوآنزا/
۵۰ درصد زیر مبتلایان به کوید سال هستند.
بدبختترین جهان تو سال 2025
بدبختترین های جهان در سال 2025 بر اساس شاخص فلاکت: ۱. باند: ۵۵۶.۵ ۲. سودان: ۲۵.۴ ۳. ترکیه: ۱۰۱.۰ ۴. ایران: ۹۵.۹ ۵. آرژانتین : ۸۸.۴ ۶. :اسوا...
-
دو ماهِ کامل از قطع اینترنت در ایران گذشت؛ ۱۴۴۰ ساعت و ۳۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰,۰۰۰ تومان خسارت نتبلاکس اعلام کرد که مدت قطعی اینترنت در ایران از...
-
رویای دختران ایرانی را زندگی کردم! هنگامه هادیانی، ورزشکار رشته ژیمناستیک در: تجربه اولین حضور در بازیهای آسیایی حس خیلی خوبی داشت و روی...





